حكيم زجاجى
526
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
خبر مرگ مأمون كه چون بود چو مرگ است ما را سرانجام كار * به سر بر به نيكى همه روزگار كنون قصه از مرگ مأمون كنيم * ز دل جامهء آز بيرون كنيم كه ماراست در پيش راه دراز * به اول قدم هست چاه دراز در آن منزل ترس و جاى هراس * درنگى بود بىحد و بىقياس 5 ندانيم تا كى [ به ] بيرون شويم * از آنجا به اوج فلك چون شويم نشستيم ايمن در اين خانگاه * كه رفتن [ به ] اندر مخوف است راه مسافر نبايد كه گيرد مقام * بسازد همه كار رفتن تمام به دست آورد از خرد بارگير * كند كارها را جوانش چو پير ز نيكى برد توشه با خويشتن * به بد با كسى خود نگويد سخن 10 هرآنكس كزاين راه آگاه شد * سبكبار و چابك بدين راه شد ز ايمان برد توشهء راه دور * چراغ دل و جان كند پر ز نور بمرد آنك ما زاو پديد آمديم * بدينجا به گفت و شنيد آمديم نماندست آن كس كه از ما بزاد * ز خاك آمد و رفت جانش بهباد ازاينپس به گيتى چه دارم اميد * كه ديوان سياه است و مويم سپيد 15 چو شد سال گوينده بر شصت « 1 » و هشت * ز بام جوانى درافتاد طشت دو تا گشت آن سرو نازان من * ندارد وجودم سر انجمن برفتند آن شه سواران ز پيش * منم مانده سرگشته برجاى خويش فراق عزيزان مرا كرد پست * به بند عنا دست و پا را ببست دل نازنينم ز جان سير شد * برفتند ياران مرا دير شد 20 نشسته كنون چشم بر راه مرگ * جز از من نشد كس هواخواه مرگ ملك صدر دين آتشى برفروخت * چو مىشد وجودم در آتش بسوخت چو ياد آورم يكدم از شهريار * به روزى پس از وى بميرم دو بار دو بار و به ده بار صد بيشتر * بميرم ز ياد شه پرهنر
--> ( 1 ) شست