حكيم زجاجى

527

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

روان ملك صدر دين شاد باد * ز كار جهان جانش آزاد باد اميدم به فضل جهان داور است * كه فضلش مرا و تو را ياور است 25 بساز اى نويسنده برگ سفر * كه راهى دراز است و بس باخطر همالان تو كوچ كردند و رفت * غم كار خود جمله خوردند « 1 » و رفت كنون درپى زاد آخر شويم * از اين منزل ريو بيرون شويم چو مأمون ز دشمن برآورد گرد * برادر بد او را وليعهد كرد كه اسحاق بد نام آن نامدار * ورا معتصم شد لقب آشكار 30 فرستاد نامه به هر بوم‌وبر * به ناماوران داد مأمون خبر بفرمود بر سكه‌ها « 2 » نام او * نبشتند تا بردهد كام او خطيب جهان‌ديده را شهريار * بفرمود پيش سران آشكار كه در خطبه از معتصم نام برد * ورا برتر از اوج بهرام برد ورا يك پسر بود عباس نام * نكردش وليعهد ، شاه همام 35 در او فرّ و آيين شاهى نديد * به طرسوس از روم لشكر كشيد بدندون « 3 » همىبد يكى جوى آب * بزد خيمه آن‌جا شه كامياب به نزد لب رود آمد فرود * هواى خوش و فصل پاييز بود رسيده همه ميوه‌هاى دگر * رطب‌هاى شيرين بسان شكر در آن بوم و برزن نشانى نبود * در او باغ يا بوستانى نبود 40 روان از سر كوه‌ها آب سرد * بياسود از آن [ آب ] آزادمرد يكى روز مأمون به نزديك آب * بيامد تفرج‌كنان كامياب دو پا آن سرافراز در آب كرد * خنك شد وجودش از آن آب سرد به دو معتصم گفت انگور و نار * به است از همه ميوهء آبدار چنين گفت مأمون كه اين جايگاه * چه بايستى اكنون به رسم و به راه 45 بگوييد اين ميوه‌هاى لطيف * در اين‌دم بدين‌گونه جاى لطيف كه بهتر ز هر ميوه انجير تر * اگر بودى اين‌دم ، چه بودى شكر هنوز اين سخن بودش اندر دهان * كه اشتر سوارى چو پيل دمان

--> ( 1 ) خود ديده ( 2 ) سنگها ( 3 ) او را ديدم كه بر ساحل بدندون نشسته بود ، تاريخ طبرى ، ج 13 ، ص 5770 .