حكيم زجاجى

521

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بهانه همىكرد بر هركسى * درم گشت حاصل ازين‌جا بسى دل بدنشان در غم گنج بود * وز او مردم مكه را رنج بود همه مردم مكه جمع آمدند * بدان بدنشان داستان‌ها زدند كه او را بگيرند و ريزند « 1 » خون * كنندش به زارى و خوارى « 2 » نگون 155 بدانديش از آن كار آگاه شد * ز عيش و طرب دست كوتاه شد در آن بوم و برزن يكى پير بود * كه با دانش و راى و تدبير بود ز آل على ، زاهد و بىنظير * نبد مثل او زير چرخ اثير به نزديك او رفت افطس ز بيم * ورا گفت كاى سرفراز رحيم بيا تا كنم با تو بيعت كنون * نيايم ز امر تو يك‌دم برون 160 محمد به دو گفت كز من بگرد * نيم اين‌چنين لايق كاركرد سرانجام آن نامور نرم شد * به كام اندرون اندكى گرم شد بكردند بيعت بر او هركه بود * فرو مرد آن آتش و تيره‌دود چو كردند بيعت بر آن نامدار * ستادند در پيش ، آن هم دو بار همان شيوهء اول آغاز كرد * در ظلم بر مردمان باز كرد 165 نبد جز بر آن پير فرخنده‌نام * شب و روز خوردند ايشان حرام بديشان محمد همى پند داد * نكردند از پند آن پير ياد گرفتند از مردمان خواسته * ببردند اسبان آراسته وزآن‌جاى سوى زنان تاختند * شب و روز هرجا كمين ساختند زنان را كشيدند بيرون به زور * از اين جاى شد شهر پرشروشور 170 زنى بود در مكه زيبا و نغز * به طيب خرد بود آگنده‌مغز ز مخزوميان بود ( ؟ ) آن ماه‌روى * برادر بدش هم سرافراز شوى فرستاد افطس به نزدش پيام * كه نزد من آ ، تا شوى شادكام زن نامبردار تن درنداد * كه مستور بد دختر حورزاد شبى كس فرستاد و زن را « 3 » ببرد * دل و جان به دست سمن‌بر سپرد 175 زن ديگران را بَرِ خود بداشت * موكل تنى چند بر وى گماشت

--> ( 1 ) برند ( 2 ) ندارى ( 3 ) زندا