حكيم زجاجى

522

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى نامور قاضى مكه بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود پسر بود او را يكى ماه‌روى * ز عنبر بدش بوى « 1 » و از مشك موى بر آن نازنين بود اسحاق نام * به دو شيفته گشت پور امام 180 فرستاد پنهان به نزد پسر * به فرمان او درنياورد سر ورا نيز بربود رو [ ز ] ى به راه * ببردش سوى خانه آن كينه‌خواه از آن مردمان آگهى يافتند * بَرِ باب او تيز بشتافتند بگفتند با او سخن‌ها درشت * امامت گرفتى و ميرى به « 2 » مشت در اين شهر كردى فساد آشكار * نينديشى از خشم پروردگار 185 كسان شما خون مردم خورند * به غارت زن و كودكان مىبرند چو آل على در جهان اين كنند « 3 » * بر ايشان همه خلق نفرين كنند لواط و زنا « 4 » مىكنند آن سران * نظاره بر آن مردم از هر كران برون آى كاين كار ز اندازه شد * ره مزدكى در جهان تازه شد بشد خويشتن مرد فرتوت پير * سوى خانهء پور خود خيره‌خير 190 به صد محنت او را از آن‌جا برون * بياورد [ د ] يده چو درياى خون ميان بزرگان به قاضى سپرد * از اين نامداران توان نام برد براهيم خرّاز بد در يمن * سرافراز بود اندرآن انجمن چو آگاه شد زآن فساد و بلا * كه در مكّه بد عاملى مبتلا ز صنعا برون رفت ، آورد خيل * سوى مكه آمد به كردار پيل 195 محمد برون رفت پورش على * حسن افطس آن آفتاب [ جلى ] « 5 » [ به پيرامن هر سه ] چندين سوار * ز مكه نبدشان يكى مرد يار براهيم عباس آمد چو گرد * بر آن جنگجويان يكى حمله كرد به يك حمله آن خيل را كرد پست * هزيمت برفتند از آن يك شكست محمد كه بد جعفر او را پدر * به تن خسته شد اندرآن كروفر 200 يكى تيرش افتاد بر چشم راست * ز عباسيان بانك يكسر بخاست « 6 » يكى چشم او در سر كار شد * بر او روز روشن شب تار شد

--> ( 1 ) سوى خاك ( 2 ) كه ( 3 ) كند ( 4 ) زنا و لواط ( 5 ) آفتاب‌هاى . . . ( 6 ) بخواست