حكيم زجاجى
505
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به هر چار دروازه بد كارزار * در آن شهر شد خلق را كار زار پشيمان سپه ، هرثمه جنگجوى * نماند اندرآن شهريان رنگوبوى خورش تنگ شد ، نان نيامد به دست * چه نان گويمت ، جان نيامد به دست شدى دمبهدم روز تاريكتر * وز آن آمدى خيل نزديكتر گروهى ز بيرون درآمد به شهر * ز انديشهء غارت و بيم قهر 395 گروهى ز بغداد مىشد برون * شكم گرسنه دل چو درياى خون به دو ريز ( ؟ ) گشت يكسر چو آب * روان بود هر جاى خون همچو آب در آن شهر بازارگانان بدند * به زنهار از شهر بيرون شدند در آن شهر كاو دكاندار بود * ز رندان دل و جانش افگار بود برفتند از شهر بيرون نهفت * دل و جان شده با غم و غصه جفت 400 برفتند رندان به زندان چو دود * گشادند هركس كه در بند بود ز زندان كشيدند بيرون به زور * ز رندان در آن شهر پرشروشور برآورد اوباش [ يكباره ] دست * به كار عزيزان درآمد شكست فساد آشكارا شد اندر جهان * صلاحيت اندر زمين شد نهان روان شد ز ابليس هرجا جنود * فتادند نيكان به دست رنود 405 در آن شهر از فتنه و داروگير * نماند امر و نهى وزير و امير ز اوباش هر جاى يك مهترى * به گردش ز رندان دون لشكرى ز لشكر به بغداد در ، كس نماند * اگر ماند زآن مهتران بس نماند به زنهارِ طاهر شدند آن سران * يكى تن نماندند از مهتران بشد صاحب شرطه بيرون ز شهر * به زنهار طاهر از آن بيم و قهر 410 چو او رفت بيرون درآمد شكست * به كار محمد شه دينپرست سر از غصه بنهاد اندر شراب * مى ناب [ آورد ] و چنگ و رباب به مى درد « 1 » و غم كرد از خويش دور * ز شمع مرادش ببريد نور گمان برد طاهر كه بگرفت شهر * فرستاد ميرى به خشم و به قهر سوى قصر صالح پى داروگير * بيامد [ برون ] جنگجويان دلير 415
--> ( 1 ) دير