حكيم زجاجى

506

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

گروهى ز غوغا برون شد به جنگ * چو گرگ و گراز و چو پيل و پلنگ بكشتند ميرى كه در پيش بود * فتادند در خيل طاهر چو دود ز غوغا بشد لشكر اندر گريز « 1 » * چو شد آتش رزم و پيكار تيز بكشتند چندان‌كه خون شد روان * پراكنده گشتند پير و جوان 420 گروهى از آن لشكر كامياب * در آن جنگ و كين غرقه گشت اندر آب بر آن خيل قاروره انداختند * ز هرجا بر ايشان كمين ساختند بشارت از آن فتح سوى امين * ببردند و شد شادمان ، بىقرين به ميران و رندان بسى هديه داد * ز انعام او عالمى گشت شاد شكستى درآمد ز بيرون به كار * برون شد ز طبع دليران قرار 425 فرستاد طاهر به ميران پيام * كه بودند در شهر كرده مقام كه هركس كه نايد بر من برون * ز حلقش بريزم « 2 » بر اين خاك ، خون ضياع ورا پاك ويران كنم * مقام پلنگان و شيران كنم ز تهديد آن مهتر نامور * بزرگان به بيرون نهادند سر دگربار غوغا برآورد دست * دليران فرزانه گشتند پست 430 يكى روز طاهر بيامد به جنگ * برفتند گردان با نام و ننگ به جايى كه خواندند دار رقيق * نهاده بدان جايگه منجنيق برفتند بيرون « 3 » برهنه همه * به تندى و تيزى چو دود و دمه به جاى زره كرده دربر گليم * . . . به سر كرده از بورياى به قير * گرفته به كف چوب‌هاى حقير 435 بيامد يكى مرد عيار تيز * سرى « 4 » پر ز كينه ، دلى پرستيز به دست اندرون بود . . . * كلاسنگ مىزد چو مرغ بپر به گردن درش توبره‌اى « 5 » پر ز سنگ * مرا گفت اين است تير خدنگ نگه كرد طاهر سوى مرد خويش * كه استاده بودش بدان‌جاى پيش كه رو پيش اين مرد عريان به جنگ * مينديش از چوب وز زخم سنگ 440 خراسانى آنجا كمان بركشيد * نهاد اندرو تير و اندركشيد

--> ( 1 ) ز غوغا شد لشكر در گريز ( 2 ) بديدم ( 3 ) غوغا ( 4 ) سوى ( 5 ) توبدى