حكيم زجاجى

504

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا سوى مأمون فرستاد شاد * وز آن‌جا به بغداد شد همچو باد در اين سال از طاهر نامدار * درم خواست لشكر در آن كارزار نبودش درم ، لشكر از وى بگشت * پراكنده بودند بر كوه و دشت يكى نيمه با او برآويختند * به بيهوده بر خاك خون ريختند 370 چو شد آتش رزم و پيكار تيز * ز طاهر شد آن لشكر اندر گريز به بغداد رفتند « 1 » پيش امين * به دو كردى هريك به جان آفرين امين را زر و سيم و گوهر نبود * قبا و كمر تاج و افسر نبود يكى طشت پرغاليه كرد مير * بماليد بر « 2 » ريش برنا و پير بدان غاليه خيل مشهور شد * از آن مردمان خرمى دور شد 375 كه خواندندشان لشكر غاليه * چو خوردند يكسر پر غاليه ( ؟ ) چو نزد امين نيم جو زر نبود * پراكنده گشتند آن خيل زود دگر ره ز بغداد بيرون شدند * بر مهتر خيل مأمون شدند بدان مردمان [ داد ] طاهر درم * به جان كرد بر نامداران كرم دو لشكر بدان‌جاى بازآمدند * در آن بوم‌وبر سرفراز آمدند 380 ز يك سوى [ طاهر ] درآمد چو باد * بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد ز راهى دگر پور اعين چو شير * بدان بوم‌وبرزن درآمد دلير شب و روز كردند هر جاى جنگ * روان شد ز هر دو طرف تير و سنگ همه شهر شد يار سرور امين * گشادند بر نامداران كمين نبد در خزينه يكى دانگ زر * لباس زنان برد مهتر به‌در 385 كشيده به زر بود يكسر بسوخت * چنان حله‌ها را پى زر بسوخت سراسر به رندان آن شهر داد * بر او هركسى آفرين كرد ياد به دروازه‌ها جنگ پيوسته شد * در شهر بغداد او بربسته شد نهادند بر هر درى منجنيق * ببستند بر جنگ‌جويان ، طريق سحر تا شب آن‌گاه كردند جنگ * بر آن شهريان كار مىگشت تنگ 390 كه در بصره [ مى ] بود طاهر امير * بدان جايگه بد ورا داروگير

--> ( 1 ) رفتن ( 2 ) بد