حكيم زجاجى
503
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سرافراز داو [ و ] د ، فرزانهمرد * امين را در آن بوموبر خلع كرد ز مأمون در آن بوموبر برد نام * ورا خواند اندر مدينه امام سليمان كه فرزند داو [ و ] د بود * در او جوهر جود موجود بود به شهر مدينه در ، او بود مير * سليمان كه بد مرد روشنضمير به مأمون در آن بوموبر خطبه « 1 » كرد * به دانش ز دشمن برآورد گرد 345 بيفكند از خطبه نام امين * ورا خواند مخلوع ، آن « 2 » بىقرين بيامد ز مكه به طاهر خبر * هماى مرادش برآورد پر به مأمون فرستاد او « 3 » مژده زود * سوارى به بالا برآمد چو دود سرافراز مأمون بادينوداد * اميرى مكه به داو [ و ] د داد بد آن مير بادانش و نامدار * درم داد افزونتر از ده هزار 350 فرستاد با سيم عهد جرم ( ؟ ) * به نزديك [ آن سرور ] محترم به طاهر فرستاد مأمون پيام * كه اى مرد پردانش و نيكنام يزيد جرير ابن خالد كه شير * نباشد چو آن نامبرده دلير به فرمان نبشتند در انجمن * به نام سرافراز عهد يمن چنان كرد طاهر كه آن مير گفت * يزيد دلاور برفت از نهفت 355 به شهر يمن دعوت آغاز كرد * بدانجا در كام دل باز كرد امين را همان شهر بغداد بود * اگر عدل اگر جور بد ، راد بود به بغداد شد طاهر نامدار * گرفت آن برو « 4 » بوم را در حصار امين لشكر خويش را عرض كرد * دليران و ميران و مردان مرد ورا هفتصد مرد سرهنگ بود * دل مير پركينه و جنگ بود 360 به هر مهترى نامور طبل داد * علم دادشان مير بادينوداد على بن محمد سپهدار شد * بر آن لشكر خويش سالار شد سوى ابن اعين روان شد به جنگ * ز انبوه لشكر زمين گشت تنگ سرانجام رزمى بكردند تيز * روان خيل بغداد شد در گريز على بن محمد گرفتار شد * بر او روز روشن شب تار شد 365
--> ( 1 ) خطب ( 2 ) از ( 3 ) از ( 4 ) بد