حكيم زجاجى
492
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به اسب اندرآمد چو غران پلنگ * يكى نيزه بگرفت پيچان به چنگ يلان را ز هر جاى آواز داد * جوابش همه سركشى بازداد شدند آن دليران به يك ره سوار * برآمد ز هر گوشه [ اى ] گير [ و ] دار فراوان ز هر دو سپه كشته شد * سپهر اندرآن كار سرگشته شد 70 چو شد روز ، آن جنگ برجاى بود * لواى دو سردار « 1 » برپاى بود دگربار آغاز كردند حرب * فلك قسمت سروران كرد ضرب زمان تا زمان جنگ مىگشت سخت * ز بغداديان باز برگشت بخت دگربار از رزم بگريختند * به خاك اندر از ديده خون ريختند چو اقبال برگشت مردى به كار * نيايد ، مبر بيهده روزگار 75 سپهر هنر عبد رحمان به جاى * ز مردى باستاد و افشرد پاى بكوشيد بسيار مردى نمود * نبد بخت را تاب ، مردى چه سود بيفكند بىمر سران را ز پاى * به زخم سرنيزهء دلرباى نيامد ورا زور و مردى بهكار * چو آشفته بد گردش روزگار به رزم اندررون مهربان « 2 » كشته شد * به دست خراسانيان كشته شد 80 شبيخون ز ناگه ورا خون بريخت * ز مروان نشايد به افسون گريخت پى ديگرى كند فرزانه چاه * خود افكند در چاه و زآن شد [ تباه ] سرش برگرفتند از تن به تيغ * بخوردند بر نازديده دريغ سرافراز طاهر سپهر هنر * بهسوى خراسان فرستاد سر از آنجاى طاهر به حلوان كشيد * علم را بر آن اوج كيوان كشيد 85 بياورد لشكر به دامان كوه * به هرجا سپه شد گروها گروه به حد « 3 » غلامان درآمد امير * بر مهربان رفت دهقان پير « 4 » برش برد آن نامبرده خورش * خورش چونكه بنهاد دهقان برش بپرسيد طاهر كه نام تو چيست * در اين بوموبر پادشاه تو كيست به دو گفت نامم غلام اسير * زنم سكه حالى به نام امير 90 امين را بد اين بوموبر صبحدم * كنون چون تو در وى نهادى قدم
--> ( 1 ) دو سربر ( 2 ) مير سپه ( 3 ) مد ( 4 ) پر