حكيم زجاجى
493
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو را شد چنين اينكه آيين دهر * گهى نوش يا بى از او گاه زهر بسى آفرين كرد بر پيرمير * نديدم چو تو گفت روشنضمير به بغداد شد آن حكايت خبر * هماى سعادت فرو برد پر هراسى ز طاهر شد آنجا پديد * كه شد راحت [ از جمعشان ناپديد ] امين هركه را زآن سران خواند پيش * ز طاهر سخن گفت برجاى خويش 95 هر آنكس كه بشنيد آن قول راست * پى رزم طاهر امين عطو خواست بگفتند ما را فزون از شمار * درم بايد و آلت كارزار كه تا ما توانيم رفتن به جنگ * بر طاهر آن رزم ديده پلنگ امين گشت حيران و فضل ربيع * ز بردن بر آن نامداران شفيع دو مهتر بدند اندرآن بوموبر * به مردى و ميرى برآورده سر 100 يكى بود عبد اللّه بن حميد * دوم بد محمد ز پشت يزيد بدان هر دو تن درّ و دينار بود * ستام پر از اسب رهوار بود سپه داد آن مرد را صد هزار * برفتند حالى سوى « 1 » كارزار سوى خانقين رفت هر دو سپاه * فرود آمد آنجاى بر طرف راه در آن كار طاهر يكى حيله كرد * فرستاد پوشيده پنجاه مرد 105 سوى خيل بغداد و با جمله گفت * پراكنده گرديد اندر نهفت برفتند گفتند هر جايگاه * به مردم ، به هرجا ميان سپاه كه در شهر بغداد آن ذو اليمين « 2 » * در گنج بگشاد اندر زمين برون كرد گنجى كه بنهاده بود * فراوان زر و سيم آماده بود به لشكر دهد زآن درم بىشمار * كفش گشت باران چو آمد بهار 110 شما اندراين كوه بر سنگ خشك * حد شهر بغداد كافور و مشك پى زر بتازيد ازاينجاى تيز * چو آييد با خويشتن پرستيز دو ساله درم مىدهد شاه پيش * ببايد شما را شد از جاى خويش گمان برد مردم كه آن هست راست * فغان از بزرگان لشكر بخاست « 3 » بگفتند ما را فرستد به جنگ * خليفه ازآنپس كند ريو [ و ] رنگ 115
--> ( 1 ) سه و ( 2 ) اى دولين ( 3 ) بخواست