حكيم زجاجى
491
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بياورد نامه به طاهر سپرد * به نيكى سرافراز را نام برد به طاهر چنين گفت فرزانهمرد * كه اين خيل كآمد به شب [ در ] نبرد نباشند افزونتر « 1 » از شش هزار * بديشان شود بىگمان كارزار بر ايشان [ يكى ] نامبرده سر است * كه پيش من از بندهاى كمتر است چو فرمان دهى من شوم تيز باز * به نزديك آن لشكر سرفراز 45 بيارم سران را به نزد تو من * به عزت بيارايم اين انجمن چو ايشان بيايند پيش تو شاد * بود لشكر شاه بغداد باد فريب ورا مير در گوش كرد * بفرمود تا رفت مانند گرد ورا نامهاى داد دانشپذير * نبشته به نزديك برنا و پير كه مأمون امام است بيعت كنيد * ز تن جامهء بيخودى بركنيد 50 امين را نه اقبال ماند نه تخت « 2 » * بر او برشود بىگمان كار سخت شما زآن بداختر بتابيد « 3 » روى * بياييد نزديك من نامجوى از آن پيش كآرند با بسته دست * سواران جنگى و پيلان مست برفت و بيامد به كردار باد * به نزديك آن لشكر ديوزاد بدان مهتران گفت ، بگريختيم * ز ناگاه رنگى برآميختيم 55 كنون طاهر از كار من ايمن است * بهجاى خود اندر يقين ساكن است اگر ما در ايندم شبيخون كنيم * ز دل كين ديرينه بيرون كنيم بداريم نام نكو در جهان * بفرمود تا مهتران در [ نهان ] نشسته بر اسبان « 4 » و راندند گرم * بر خيل طاهر كشيدند نرم سپاه سرافراز خوش خفته بود * ز باد هوا ، عالم آشفته بود 60 سران سربسر سر نهاده به خواب * فرو برده سر مرغ و ماهى به آب طلايه نهان ، پاسبان خفته مست * گرفتند آن « 5 » خيل نيزه به دست شب تيره مانند اسب سياه * گرفتند پيرامن آن سپاه به شمشير و نيزه ، به تير خدنگ * بكشتند بىمر ز مردان جنگ دلافروز طاهر چو اين كار ديد * ز خيمه سراسيمه بيرون دويد 65
--> ( 1 ) نباشد فزونتر ( 2 ) نه اقبال و مانند تخت ( 3 ) نتابيد ( 4 ) اسب ( 5 ) از