حكيم زجاجى

488

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو بردند نامه به نزد وزير * بياورد برخواند پيش امير دل هر تنى شاد شد زآن خبر * بشارت زدند اندرآن بوم‌وبر نوشتند فى الحال نامه جواب * بر طاهر آن مهتر كامياب كه از بهر مأمون شه بىنظير * بكن دعوت عام و بيعت بگير 150 ز سكه بينداز نام امين * لقب داد فرزانه را ذو اليمين « 1 » چو شد هر دو دست تو در رزم راست * اميرى آن بوم و برزن توراست « 2 » به يك ضرب شد قسمت او جهان « 3 » * پديد آمد از آشكار و نهان پى طاهر آن مهتر پرهنر * فرستاد با طوق تاج و كمر چو با فضل بن سهل كرد اتفاق * به طاهر سپردند ملك عراق 155 خبر زآن هزيمت به بغداد شد * همه كرده‌هاى امين باز شد بشوريد بر شاه يكسر سپاه * كه پيمان شكستى و گم كرده راه اساسى كه فرخنده هارون نهاد * تو بركندى « 4 » از بيخ و در خون نهاد نرفتى به آيين شاهان خويش * كشيدى سر از نيك‌خواهان خويش به باد و هوا كار دادى ز دست * شدى پست « 5 » زآن درفتادى ز دست 160 هر آن شاه كاو گشت پيمان‌شكن * به‌زودى شود خوار در انجمن تو عهد پدر برشكستى به‌هم * سر خيط كين بازبستى به‌هم كسى كاو مثال بزرگان دريد * به فرمان و امر پدر ننگريد ورا جامهء جان دريده شود * ز جوى آب كامش بريده شود امين گشت در چشم مردم حقير * فرو رفت پاى مرادش به قير 165 بر او كرد نفرين هر آن كس كه بود * سيه گشت روزش ز چرخ كبود ورا خلق مخلوع كردند نام * نخواندى ازآن‌پس كس او را امام چو گشتند آگه ز قتل على * اميران لشكر ز راه يلى ز درگاه شه روى برتافتند * به جان جامهء خشم او بافتند برفتند افغان‌كنان بر درش * به‌هم برفتاد آن‌چنان لشكرش 170 كه فرياد مىرفت بر آسمان * به پيش در شاه نيكوگمان

--> ( 1 ) دايمين ( 2 ) بداست ( 3 ) مرجها ( 4 ) دور ( 5 ) سل