حكيم زجاجى

485

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دو گفت سرتيز ديدم تو را * چو تيغ از ميان بركشيدم تو را 70 تو را مىفرستم به جنگ على * كه دارى دل و بال و يال يلى قهستان و حلوان سراسر توراست * به رمح تو خواهد جهان گشت راست رى و اصفهان هر دو دادم « 1 » به تو * در كامرانى گشادم به تو كمر بند چون كوه سر برفراز * كه بر گردنان مىشوى سرفراز ز لشكر گزين كن دو ره ده‌هزار * برو شاد و خرم سوى كارزار 75 برو تيز از اينجا به كردار شير * از آن پيش كايد على ، رى بگير روان كرد چون آب طاهر به رى * جوان بود و دانا و فرخنده‌پى به رى درشد آن گرد از گرد راه * بزرگان « 2 » و ميران و يكسر سپاه قوى گشت در رى دلاور ز راى * ورا نام شد مير كشورگشاى على پور ماهان به حلوان هنوز * جگر پر ز تاب و درون جفت سوز 80 همىبرد از مهر تابان گرو * چو كيوان شد آن نامور كندرو چو آن طاهر آمد به نزدش خبر * شد از گردش اختران پىسپر هراسيش اندر دل آمد پديد * نهيبش در آن منزل آمد پديد ز حلوان به رى كرد آهنگ شير * و ليكن دلش بود از جنگ سير به طاهر بگفتند كامد ز راه * على پور ماهان و بىمر « 3 » سپاه 85 سوارى است چابك [ در ] ون نبرد * به رى در [ ورا ] بايد آرام كرد به رى دربيايد « 4 » كه گيرد قرار * مقامى است اين‌جاى سخت استوار « 5 » چنين گفت طاهر به مردان خويش * كه دانسته‌ام كارها را ز پيش « 6 » نباشند يك دل يقين را زبان * ز هر سو ستانند ما را زنان خراسانيان را ندارند دوست * بر اين نامداران بدرند پوست 90 به گردش سپاهى همه مهربان * به دل راست با شاه و شيرين‌زبان ز رى نامبرده به كستانه رفت * چو گستهم مردانه فرزانه رفت بيامد على سوى لشكر چو ماه * به رى مانده بد « 7 » پنج فرسنگ راه

--> ( 1 ) دارم ( 2 ) بذرگان ( 3 ) بىمن ( 4 ) به‌آيد ( 5 ) بخت ستوار ( 6 ) رش ( 7 ) بدى مانده بود