حكيم زجاجى
471
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نه نقلى به آيين نه برگى به ساز * يكى بود آنجا نشيب و فراز حريفش زكاتى و خربنده بود * حديثش سراسر پراكنده بود 230 شرابى برش بود ، همچون وزير * نشسته دواتى به همدوش مير برش همچو حاجب شدى پردهدار * گهى محرمش بود و گه مير بار گرفتى ز ناگه يكى دامنش * زدى سيلى سخت بر گردنش حريفش همه رند و قلاش بود * نديمش همان دزد و بناش بود تو گفتى خرابات بود آن مقام * بههم در شده نيك و بد ، خاصوعام 235 خجل شد زبيده ز كار پسر * به جيب تحير فرو برد سر از آنجا روان كرد هارون چو باد * وز آن كار مىكرد با جفت ياد بيامد بَرِ خان مأمون دلير * ورا ديد بنشسته مانند شير نهاده دو شمع معنبر به پيش * فروزنده چون ماه از برج خويش كمانى گرفته چو چرخى به دست * درآورده تير [ ى ] دلاور به شست 240 كشيدى كمان تا به پيكان تير * نكردى رها از كف آن تيزوير نظر كن به كردار نيكوكمان * چو بنهاد از دست تير و كمان برآورد تيغى چو يك قطره آب * به تيزى چو وقت ظهور آفتاب ز گوهر چو گردون ، ز انجم به شب * ز بدخواه روز دغا جان طلب نظر كرد بر تيغ خود بىدرنگ * پس آنگاه بنهاد بر جا ز چنگ 245 بيازيد و گرز گران برگرفت * سپر از دگر دست بر سر گرفت غلامان زيبا به گردش به پاى * ز بيمش نجنبيد يكتن ز جاى از آن گشت فارغ كتابى بخواست * بخواند و ورقهاى آن كرد راست پس آنگه بپرسيد از يك غلام * كه چون است آن زردهء تيزگام چگونه خورد تازى خنگجو * از اينجاى حالى به اسطبل رو 250 نگه كن ببين جاى يكران من * مگردان سر از طوق فرمان من بگو تا كميت مرا زين كنند * سپيده بر او زين زرين كنند كه خواهم شدن باز سوى شكار * بدانجا هنرها شود آشكار . . . نيامد برم * نباشد سوى كام دل رهبرم معطل نخواهم نشستن به جاى * به اسب اندر آريم چون پيل پاى 255