حكيم زجاجى

472

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بگفت اين سخن‌ها زمانى دراز * به تكرار مشغول شد سرفراز زبيده چو آن ديد شد شرمسار * برفتند از آنجا دو والاتبار چو رفتند از آنجا امين خفته بود * ز خواب و ز خوردن برآشفته بود گرفته پرىپيكرى در كنار * نه آگاه از گردش روزگار 260 از آن كار گشتند دل پر ز درد * زبيده ز انديشه رخساره زرد نخفتند ز اندوه تا آفتاب * برآورد آن خنجر تيزتاب ببريد گيسوى مشكين شب * فرو رفت مهتاب پرتاب و تب چو مهر فروزنده بركرد سر * همه خاك ره گشت چون آب زر نشست از بر تخت هارون به ناز * در خرمى كرد بر خلق باز 265 فرستاد اول امين را بخواند * بر تخت خود نازنين را نشاند به دو گفت كاى پور فرخنده راه * ز من آرزويى كه دارى بخواه امين گفت سيمين برى خواهمت * چو سرو روان دلبرى خواهمت سمن ساعدى مهربانى كه ماه * نيارد در او تيز كردن نگاه نگاريست در پردهء شهريار * كه دست فلك زآن نگيرد نگار 270 به من بخش آن ماه پاكيزه را * كه دل خواهدم دخت دوشيزه را ورا داد آن ماه‌رخ را نياز * نبايد سخن كرد اكنون دراز امين رفت و مأمون بيامد چو گرد * به نزديك هارون زمين بوس كرد به دو گفت هارون چه خواهى بگوى * مرادى كه دل خواهد از من بجوى اگر ملك خواهى اگر تخت و تاج * وگر جملهء شهرها را خراج 275 ندارم ز تو نازديده دريغ * ببارم كنون بر تو مانند ميغ نهاد آن نماينده سر بر زمين * ز جان كرد بر شهريار آفرين به دو گفت عمر تو خواهم دراز * چه باشد از اين بهتر اى سرفراز فراخ است ما را به بخت تو دست * چه خواهم ز تو چون مرا جمله هست به دو گفت هارون كه چيزى بخواه * مپيچان سر از گفتهء پادشاه 280 ز فرمان گناه است پيچند روى * به دل در مرادى كه دارى بجوى [ ز خجلت ] برافكند در پيش سر * ورا گفت هارون ، بخواه اى پسر مپوشان ز من آرزوهاى خويش * به فرمان يكى سر برآور ز پيش