حكيم زجاجى

470

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دلت نيست در بند كار امين * نخواهى ورا تا بود بر زمين 205 همه كار مأمون كنى چون نگار * نبينى به پور من اى كامكار مگر من ز هندو زنى كمترم * كه كردى ورا اين‌چنين همسرم نمىبينمت با محمد به مهر * به يادت نيايد از آن ماه‌چهر به دست و به بازوى او ننگرى * به چشم وفا سوى او ننگرى نباشى تو خورشيد را مشترى * به كيوان دهى تاج و انگشترى 210 ز يزدان [ و ] از من تو را شرم نيست * امين را به نزد تو آزرم نيست امين از دو نسل پسنديده است * مرا و تو را چون دل و ديده است به تو لايق آن هندوى ريمن است * فرشته مگر كم ز اهريمن است « 1 » به روزت نظر نيست در آفتاب * كه بينى همه شب زحل را به خواب چنين گفت هارون به جفت گزين * كه اى كرده اسب ملامت به زين 215 مكن با من امروز جنگ و عتاب * كه بدهم هم امشب سؤالت جواب دلت را گشايم من امشب ز بند * بدان تا شوى زآن پسر سربلند شب آمد بشد دست دلبر گرفت * ره حجرهء پور او برگرفت چو رفتند نزديك جاى امين * زبيده و آن « 2 » شاه روى زمين امين بود سرمست و ساغر به دست * دو شاهد نشسته برش نيم‌مست 220 به‌هم ساخته بربط و چنگ و نى * به گردش ميان اندرون جام مى گرفتى يكى را چو جان در كنار * زنخدان چو سيب و دو عارض چو نار گهى بر لبش بوسه دادى به مهر * زمانى نقابش گشادى ز چهر زمانى به دندان گرفتى لبش * زمانى مزيدى رخ و غبغبش دو من مى به يك‌دم بخوردى ز پاى * به يك لحظه جستى دوصد ره ز جاى 225 به مى درد دل را دوا خواستى * پس آنگه ز مطرب نوا خواستى پس آن‌گه پراكنده گفتى بسى * شنيدى جواب وى از هركسى زدى سيلى و خوردى و نيز باز * نبد مجلس او به آيين و ساز به آواز مطرب نبوديش گوش * به گردون همىرفت بانگ و خروش

--> ( 1 ) اهرمن‌ست ( 2 ) همان