حكيم زجاجى

47

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سوارى دگر شد به بيرون بكشت * بر او . . . يكى ديگر آمد ورا نيز خست * سرش را بريد و به فتراك بست 75 برون رفت ورقاى عازب چو شير * به نزديك شامى درآمد دلير بزد نيزه [ اى ] برگرفتش ز زين * ببرد . . . زمانيش بر نيزه زآن‌سان بداشت * ز مردى به چرخ كيان برفراشت پس آنگاه در لشكر انداختش * ازآن‌پس كه يك‌دم برافراختش پس آنگاه بر دشمنان حمله كرد * . . . 80 ز هر دو طرف باز آغاز شد * در جنگ بر سروران باز شد ز قلب اندرآمد براهيم تيز * درون پر ز كين داشت ، دل پرستيز در آن كينه و جنگ و آن ترك‌تاز * . . . سپه ديد و گرد سواران ز دور * بترسيد از آن نامدار صبور به دل گفت دردا كه شد كار سخت * نشد اندر اين جنگ و كين يار بخت 85 به ورقاى عازب نگه كرد مير . . . * برو اين سپه را يكى پيش‌باز اگر رزم سازند ، تو رزم ساز * بشد گُرد ورقا به كردار گرد سوى آن سپه مير آهنگ كرد * چو نزديك‌تر شد صفى بركشيد علم . . . * يكى مرد پيش اندرآمد چو باد از آن نامداران با دين و داد 90 * بپرسيد ورقا از آن نامجوى كه نامت همين‌دم به من بازگوى * منم پور جَندَب ، سپاه من است . . . * پس از من كنون زُفر با لشكرى بيايد به‌هم برزند كشورى * ز نزديك مختار بادين‌وداد برفتيم و آمد به كردار باد * به يارى به نزد براهيم گرد . . . 95 * براهيم را كرد حالى خبر كه مرغ سعادت برآورد پر * وز آنجا به پشت سپاه آمدند فروزان ز خورشيد و ماه آمدند * خبر شد ز ناگه به پور زياد كه . . . * [ يكى ] لشكر آمد ز كوفه به راه كه از گرد شد روى عالم سياه * فزون باشد آن لشكر نامدار كه آمد كنون از دو ره ده‌هزار 100