حكيم زجاجى

48

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى حمله كردند هر دو سپاه * كه از . . . بيامد به ديوان . . . * تيمم روا نيست كردن به خاك يقين دان كه مختار محتال شد * از او مرغ دين بىپروبال شد پراكنده مىگويد اندر نهفت * نشايد سخن‌هاى او بازگفت 105 . . . * شد از كافرى همچو گبران روم بگفتم تو را آنچه ديدم صواب * به زودى بر من روان كن جواب چو بردند نامه به نزديك مير * فرو خواند آن مرد روشن [ ضمير ] . . . هم اندر زمان كار كرد * براهيم آن سرور شيرمرد به مصعب چنين گفت كاى شيرنر * بخواندم من آن نامهء پرهنر 110 به من گفته بودى كه هشيار باش * به كار اندرون نيك بيد [ ار باش ] . . . چنانت ببايد شدن * كه بتوانى از وى برون آمدن مرا نيست حاجت بدين پند تو « 1 » * ببرم دل از عهد و پيوند تو من امروز حرب تو دانم حلال * ندارم ز رزم تو در دل ملال همان رزم عبد الملك پيش من * فريضه است اى مفخر انجمن 115 امام جهان است پور على * محمد حنيفه امين ولى همان مير مختار مردى است نغز * بياكنده از دين اسلام مغز مسلمان و روشن‌درون دانمش * از آن پاك و پاكيزه‌دل خوانمش مرا در دل نامور نيست راه * به ظاهر بود مؤمن آن نيك‌خواه درود جهان‌آفرين بر تو باد * به گيتى همه كار تو باد داد 120 چو نامه بر مصعب آمد بخواند * فرو رفت بر جاى و خيره بماند سراپرده بيرون زد و بارگاه * روان گشت از شهر حالى سپاه عبيد اللّه نامور شد امير * به بصره به فرمان مرد خطير چو مختار از آن كار شد باخبر * فرستاد نامه به هر بوم‌وبر بزرگان و گردن‌كشان را بخواند * بديشان ز هر در سخن بازراند 125 ز بابل درآمد بيامد چو باد * به نزديك مختار با دين و داد

--> ( 1 ) نديدم