حكيم زجاجى

46

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بريزم ز تو خون بسان شراب * چو فردا سحرگه درآيى ز خواب 50 ربيع ابن ضحاك را پيش خواند * . . . به دو گفت كاين نامه را همچو آب * براهيم داده ، بياور جواب بياورد درحال نامه ربيع * به نزد براهيم فضل ربيع نبشت از بر ظَهر آن را جواب * . . . چنين گفت كاى بدرگ بدنشان * تو را آنچه بودند گردن‌كشان 55 در آن باغ بودند كشتم تمام * تو را نيز كشتن توانم به كام به خون توام هست ز آن‌سان شتاب * كه تو . . . چو نامه فروخواند مرد پليد * يكى دم فروماند و دم دركشيد پس از ساعتى آن سگ نابكار * بفرمود تا شد سپاهش سوار برفتند بيرون و كردند جنگ * . . . 60 چنان تا به شب در ميان جنگ بود * زمين بر سپاه عدو تنگ بود شب آمد ز هم بازگشتند شاد * نخفتند در خيمه تا بامداد سحرگه دگربار برخاستند « 1 » * . . . بپوشيد دراعه‌اى بر زبر * وشى بود دراعهء بدگهر علم بر سرش پيل پيكر به پاى * بدين رسم و آيين درآمد ز جاى 65 براهيم لشكر بياراست باز * . . . به ورقاى بن عازب نامدار * بفرمود بر ميمنه شد سوار به فرزند ورقا امير سره * بفرمود تا رفت بر ميسره به قلب اندرون كامران جاى كرد * علم . . . علم‌دارش آن روز ميمون شير * كه چون او [ نبد ] در خراسان دلير 70 به حرب اندرآمد ز هر سو سپاه * شد از كشته مانند خرپشته راه ازآن‌پس كه كردند بىمر ستيز * سوار . . . برون شد سوارى ز خيل زياد * به تيزى چو آتش ، به تندى چو باد ز كوفى سوارى برون شد چو گرد * نكوهيده شامى ورا قتل كرد

--> ( 1 ) برخواستند