حكيم زجاجى

458

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نگر تا چه كردى بدين تيره‌شب * نباشد كسى اين زمان نان‌طلب منش گفتم اى بد نشان قاضيم * به شب گشتن اين جاى ناراضيم [ بُدم ] كدخدا اندراين خانه من * نيم آخر اى مرد بيگانه من چراغى به پيش آر و رويم ببين * پس آن‌گه سخن‌گو مشو جفت كين 300 برفت و بياورد فرزانه شمع * شدند اهل خانه بدان‌جاى جمع مرا اندر آن خانه نشناختند * ز آزرم دل بازپرداختند يكى گفت ديوى ز دوزخ بجست * يكى گفت هست اين نكوهيده مست يكى گفت دزد است اين بدنشان * بر او كرد بايد كنون خون‌فشان دگر گفت اين را ببنديم سخت * يكى ريسمان قوى بر درخت 305 يكى گفت كاو را به زندان بريم * به چاهش بر مستمندان بريم كشيمش سحرگاه بر فرق دار * كه دزد است اين مردك خيره‌كار من آواز كردم كه قاضى و دزد * يقين كشتن چون منى هست مزد كنيزى چو بشناخت آواز من * ز پرده برون رفت بر ساز من بيامد چو زآن‌گونه رويم بديد * فغان از پى من به گردون كشيد 310 مرا برد در خانه زآن‌سان كه بود * رخم ديد يكسر سياه و كبود بياورد صابون و آورد آب * بشستند رويم پر از درد و تاب يكى جامهء نو كشيدند پيش * بپوشيدم و رفت تا جاى خويش نگفتم سخن با كس آن شب ز شرم * برفتم سوى جامهء خواب نرم سحر چون ز خانه برون آمدم * جگرخسته ، دل پر ز خون آمدم 315 شما را بديدم دلم تنگ بود * تنم سست و رويم چو نارنگ بود به گفتن ، غم از دل بپرداختم * ز خانه پى اين برون تاختم چو بشنيد امين آن حكايت به راز * فرستاد يك تن به زير از فراز سه فرزند را برد از آن‌جاى زود * به بالاى آن قصر مانند دود خليفه سه‌تن را بر خويش خواند * سران را دلاور بر خود نشاند 320 . . . قصه پرسيد باز * از آن هرسه قاضى به آيين و ساز بگفتند يك‌يك چو آب روان * به نزديك آن شاه روشن‌روان بخنديد چندان از آن قصه شاه * كه افتاد صدبار بر پيشگاه