حكيم زجاجى

459

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آن قصه شد شاد مطلوبه نيز * به جان كرد ماه ، آفرين بر كنيز امين را چنين گفت آن شهريار * بگويم به تو قصهء آن نگار سمن‌بر بود خواهر من يقين * ورا صحبتى هست با شاه چين 325 كنون آمدست اندراين بوم‌وبر * مرا داده بد پيش‌تر زاين خبر به گيتى از او طرفه‌تر ماه نيست * به نزديك او زهره را راه نيست همين‌دم فرستم كنيزى برش * به كيوان فرستم ز شادى سرش بخواند ورا پيش شاه جهان * كنم آشكارا براو بر نهان امين گفت صد آفرين بر تو باد * كه كردى دلم را بدين قول شاد 330 فرستاد حالى كنيزى چو باد * بدان‌جا كه بد خانهء حورزاد برفت و بيامد نگارين به راه * به گردش كنيزان چون مهر و ماه چو نزديك قصر آمد آن جوركش * چو سرو روان دست كرده به كش چو ديدند رخسار قاضى ز دور * شدند اندر آن بارگه ناصبور به خنده برفتند چون گل ز دست * چو ديد آن‌چنان قاضى نيم‌مست 335 ز قصر اندرآمد بر ماه شد * به نزديك آن ماه دلخواه شد به پايش درافتاد بىخويشتن * مرا كشته‌اى ، گفت اى سيم‌تن نشستند آن نازنينان ز پاى * ز حوران چو فردوس گشت آن سراى بفرمود امين تا شراب آورند * پى نازنينان كباب آورند چو گشت آن صنم از مى ناب گرم * فرو ريخت از روى شه آب شرم 340 بپرسيد آن قصه او نيز باز * بگفت آن سمن ساعد دلنواز هزار آفرين كرد شاه جهان * كه چون تو نگشت آشكار از نهان بفرمود تا آن كنيز جوان * به پيش اندرآمد چو سرو روان بفرمود كان لعب‌ها ساز كرد * در شعبده بر جهان باز كرد چو آن لعب‌ها را به خسرو نمود * به كرده ، ز نام‌آوران دل ربود 345 يكايك در آن مجلس شهريار * بكرد آن همه شيوه‌ها آن نگار به خازن بفرمود فرخنده‌شاه * كه آورد صد تخت جامه ز راه دو صد . . . پر درّ خوشاب نيز * بياورد و بنهاد پيش كنيز به بانوى ، او درّ و دينار داد * زر و جامه و درّ شهوار داد