حكيم زجاجى

457

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دويد او و من در پيش همچو باد * دويدم ، شده هستى خود ز ياد سمن‌بر برهنه چو ماهى سيم * درى بسته از دل شده دو ز بيم يكىبار پايش گرفتم به دست * چو ماهى ز دست من آن مه بجست دويديم چندان‌كه گشتيم سست * نديدم به گيتى از آن‌گونه چست به گرد چنان تودهء گِل سه‌بار * بگشتيم از آن‌گونه ما هردويار 275 مرا چشم در راه تاريك شد * به گِل آن گُل‌اندام نزديك شد برفتم روان پيش آن ماه و هور * بزد پاى بر سينهء من به زور بدان گِل درافتادم از پاى من * شدم ناپديد اندر آن جاى من تو گفتى فتادم به زير از فراز * برون رفتم از خود زمانى دراز چو از بيخودى يافتم توش و هوش * زهرجاى آمد به گوشم خروش 280 چو كردم دو چشم اى پسنديده باز * به بازار در بودم اى سرفراز به سوق ثلث اوفتاده نگون * برهنه بر و روى پر خاك و خون مرا چون بديدند بازاريان * گرفتند قومى مرا در ميان به سيلى گشادند دست آن سران * زدندم به گردن بر ، از هر كران پديد آمد از بهر من رستخيز * سرانجام از آن‌جا شدم در گريز 285 دويدند مردم به دنبال من * شكسته بدان‌سان پروبال من . . . سرى هست مانند طاس * بلاشك زدندم برون از قياس و ليكن شب تيره نزديك بود * دو چشمم از آن غصه تاريك بود به دنبال من « 1 » مردمان بىشمار * من از دست آن قوم پيچان چو مار بدين‌گونه چون زار و حيران شدم * به كويى در از بيم پنهان شدم 290 بيامد يكى پير نزديك من * گليمى مرا داد و يك پيرهن بپوشيدم آن پيرهن را ز بيم * فكندم به گردن درون آن گليم رسيدم چو در خان خود مستمند * زدم بانگ و آواز كردم بلند گروهى ز خانه برون آمدند * بر من پى آزمون آمدند يكى زآن‌ميان گفت آن‌دم به من * كز آدم نه‌اى ، هستى از اهرمن 295

--> ( 1 ) بدل من