حكيم زجاجى

456

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مرا زآن طرب جان به تن در نبود * يكى جان ستد ديگرى دل ربود در آن رقص بنشست در زير پاى * نشستند « 1 » يكسر كنيزان به جاى مرا گفت هان مىخرى جان و خيز * خرم گفتمش ، گر فروشى كنيز به چندست گفتم بهاى صنم * كه از شوق و از هجر جان مىكنم 250 مرا گفت گر عالمى سيم و زر * به يارى و ريزى به دامن گهر ميسر نگردد تو را اين كنيز * به زر و به زارى به مال و به چيز و ليكن مرا بر تو مهر است سخت * تو را روى بنمود اقبال و بخت چو از مهرت امروز جان مىدهم * به تو ماه را رايگان مىدهم نهم با تو من زاين سمن‌بر گرو * بيا اندراين خوان « 2 » و با او برو 255 مرا برد در خانه با نازنين * بيامد سمن‌بر بت بىقرين يكى خانه ديدم سراسر سپيد * صد اندر صد آن خانهء پراميد يكى توده گل در ميان ريخته * دو قنديل از سقفش آويخته بفرمود تا شد برهنه كنيز * نديدم از آن خوب‌تر نيز چيز مرا گفت هان جامه بركن ز بر * به دو بر پى او چو مرغ بپر 260 من اينك در خانه بستم چو سنگ * تو مىرو به دنبال او بىدرنگ چو بگرفتى او را ، تو را شد اسير * ببر هركجا خواهى ، اى تيزوير دويدن بهاى دلارام توست * برو كن ز تن جامه بر جاى چست بگيرش به زودى « 3 » همين جايگاه * بكن هرچه خواهى بر اين طرفه ماه من آن جايگه جامه كردم برون * زرم بود در كيسه از حد فزون 265 بپيچيدم آن جاى در جامه زر * نهادم به كنجى درون از هنر به دل گفتم اين‌دم به كردار روز * نهم بر سر اين مه دل‌فروز بگيرم ورا هرچه خواهم كنم * به تك چون سگ نامبرده منم چو من كردم آهنگ آن سيم‌بر * تو گفتى برآورد آن ماه پر مرا زآن دهل بوق دل تاب بود ( ؟ ) * چكان از سر ابر سيماب بود 270 چو سگ درپى او به تك تاختم « 4 » * به تك بهر آهو چو سگ تاختم « 5 »

--> ( 1 ) نشستن ( 2 ) خان ( 3 ) فرتوتى ( 4 ) خاستم ( 5 ) خواستم