حكيم زجاجى
455
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پس آنگاه شد نازنين شيشهباز * برانداختى شيشهزن بر فراز به ساعد گرفتى ، چو رفتى به زير * به قرابهبازى زنى بد دلير 220 به قرابهء گرد مىكرد كار * چو شيرى بد آن نازنين در شكار ز قرابه چون كرد كوتاه دست * به بازى چرخ اندرآمد شكست مرا گفت خواهى مشعبدگرى * كنم تا ببينى ز من دلبرى نگارين روان حقهء مهره خواست * به نيرنگ هاروت بد زهره راست همى كرد با مهره بازى به مهر * تو گفتى مگر بود گردان سپهر 225 برآورد از نقلدان لعل زود * به يكدم ز صدگونه بازى نمود پس آنگه يكى بيضهاى از كلاه * بيفكند و بشكست برجايگاه به دست يكى داد ماه از نخست * دگربار كرد آن سمن بر درست پس آنگه مرا گفت شاگرد باش * زمانى به نزديك من گَرد باش شدم پيش و گفتم منت بندهام * به مهر تو جان و دل آگندهام 230 همه لعبها كردى اى بىقرين * تو را مىكنم صدهزار آفرين گه آمد كه بازى كنى با عمود * سر نازنين را نهى بر سجود مرا گفت كان در شب ديرباز * توان كرد ، تو ساعتى سرفراز دوالى بياورد بر گردنم * همىزد سيه شد تن روشنم لگامم قفا كرد سرخ و كبود * به بازى ز گردون گرو مىربود 235 كنيزان و آن مهرخ تندرست * به يكباره از خنده گشتند [ سست ] مرا زخم آن ماه مرهم نهاد * بسى لعب از آنگونه برهم نهاد يكى قفل زد بر زبانم به ناز * پس آنگاه رويم سيه كرد باز گهى ريش و گه سبلتم مىكشيد * دلم شربت شادمانى چشيد چو زآن لعبها بازپرداخت زن * مرا بستهء خويشتن ساخت زن 240 به چرخ اندرآمد چو چرخ روان * مرا تازه هردم ز مهرش روان به رقص اندرون راه موزون گرفت * برفت از ميان دست خاتون گرفت چو برخاست ، آن جمله برخاستند * به مدحش زبانها بياراستند چو مه دست تا آستين برفشاند * مرا در بدن جان شيرين نماند بيامد گرفت آن زمان دست من * به رقص اندرآورد از آن انجمن 245