حكيم زجاجى
454
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به عشاق قولى بپرداخت باز * كه گشتم سراسيمه زآن دلنواز 195 چو انگشت بر قبض قانون نهاد * دلم از بدن رخت بيرون نهاد چو بنهاد قانون و شد كامياب * بيازيد و برداشت از جا رباب چو از راه وى ميل زى مايه كرد * بهبر برز اقبال پيرايه كرد بپرداخت از چار برتر ، سماع * دلم كرد برجاى جان را وداع چو فارغ شد آن مهربان از رباب * مرا گفت بدهيد يكدم شراب 200 بدادند يك جام راوق ، بخورد * به سوى نى آن شكرين راى كرد بزد نى بباريد از لب شكر * مرا گشت از غصه خونينجگر به دل گفتم اين را ندارم بها * چگونه توان كرد از كف رها كه جان است و دادن نشايد ز دست * ز جعدش به كارم درآيد شكست به نى نازنينروى ، آهنگ ساخت * نگارى دگر با صنم چنگ ساخت 205 زن نازنين شد روان سوى ناى * زدم در غم دل همى دست و پاى « 1 » به ناى آن صنم زاين [ همى ] كرد راست * مرا دمبهدم گفت چون من كهراست مرا ناى او چنگ در ناى زد * در آن دم كه آن نازنين ناى زد به دل گفتم آوخ كه دادم بهباد * تن و جان و سر بهر اين حورزاد به دف خود ندانم چه در كار كرد « 2 » * برآورد از من به يكبار گرد 210 چو آنگه زد او چارپاره به چنگ * پس آنگاه زد كوس با طبل و سنگ ربابه زد آن ماه و سُرناى نيز * به گيتى نبودست از آنسان كنيز پس آنگاه صد طاس بنهاد ماه * يكى جامه پوشيد سرخ و سياه بدزديد آن طاسها را تمام * عجايب بمانده در او خاص و عام چو يك طاس ماند اندر آن انجمن * برون كرد جامه سمنبر ز تن 215 به زير اندرش طاس چيزى نبود * به نازى ز چرخى روان دل ربود دگربار پوشيد پيراهنش * كشان بر زمين از هنر دامنش معلق زد و چرخ چون آفتاب * به تيزى چو آتش ، به نرمى چو آب زمانى بگرديد گفت و شنيد * پس آنگاه آن طاسها شد پديد
--> ( 1 ) زدم در غمش دل دست و پاى ( 2 ) ندانم كه مىرمه كرد