حكيم زجاجى
453
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بگفتم معين كن اكنون بهاش * نه كم كن بدين جا نه افزون بهاش مرا گفت اول هنرهاش بين * پس آنگه بخر تا نگردى حزين بدان ماه گفتا كه قرآن بخوان * فرو خواند آيات آن با ماموان ( ؟ ) به صوتى كه من زار و حيران شدم * ز رقت بدان جاى گريان شدم 170 چو برخواند ، تفسير يكيك بكرد * ز جانم به دانش برآورد گرد پس آنگاه اخبار سيد بگفت * بدانسان كه جانم چو گل برشكفت ز هر علم و هرجا درآمد به كار * سخن گفت چون لؤلؤ شاهوار فرو خواند يك شعر تازى چو آب * بباريد از حلق درّ خوشاب ز تازى فرو خواند ابيات سى * وز آنجا بيامد سوى پارسى 175 ورا نيز برخواند يك قطعه ماه * به آواز چون بلبل آن جايگاه چو از شعر فارغ شد آن نازنين * بپرداخت فصلى دگر شكرين چه گويم سخنهاش را باز من * بديدم از آن گردنافراز من پس آنگاه بنشست و بنواخت چنگ * ببريد از روى من بنده رنگ نكيسا اگر زنده بودى به جاى * فتاديش از مهر در دست و پاى 180 وگر بار بد بودى آن جايگاه * شدى والهء زخمهء چنگ ماه به اول يكى خسروانى بگفت * كه ماندم در آن لعل شيرين شگفت نوآيين نوا بود بس پيشرو * ز ناهيد مىبرد مه رخ گرو به چنگ اندرون شيوهها كرد حور * كه شد هوش از مغز داننده دور چو از چنگ فارغ شد آن نازنين * به دو كرد هركس كه بد آفرين 185 بياسود بر جاى يكدم نگار * گرفت از هنر بربط اندر كنار زمانى بزد بربط آن ماهروى * ربود اندر آندم ز ناهيد گوى به چنگ اندرش پردهاى بود راست * چو آمد به بربط بزد آنچه خواست به بربط زد آن ماه راه عراق * ببست اندر آندم طريق فراق به قول و غزل دست را زهره بست * من از مهر آن مه برفتم ز دست 190 فراموش كردم من آن ماه را * كه آرايش از وى بدى گاه را چو بنهاد بربط نگارين من * برآمد ز تن جان شيرين من سمنبر به قانون درآورد چنگ * بدان ساختن كرد يكدم درنگ