حكيم زجاجى
450
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به كويى فرو رفت افسوننماى * مرا گفت بنشين همينجا بپاى نشستم همانجا كه آن زال گفت * برفت آن زن و اندرآمد نهفت 95 مرا برد در مسجدى پيرزن * چنين گفت آهسته در گوش من كه آنجا زنانند بىحد و مر « 1 » * دگر خادمانند بسته كمر تو اين موزه بستان و در پاى كن * سوى چادر اى مهربان راى كن سر خويشتن را به چادر بپوش * به گفتار او كردم از جهل گوش بپوشيدم آن چادر و موزه من * پرانديشه زاين چرخ پيروزه من 100 دو قلاب ، زن كرده در موزه زود * به پيش اندر افتاد مانند دود همين رفت از پيش آهستهتر * به بالا نمىكردم از بيم سر كه پايم به قلاب در مىفتاد * به تن بر مرا لرزه برمىفتاد چو رفتم به يكباره بر رهگذار * شد اندر سرايى زن نابكار شدم درپى زن در آن خانه من * بسان يكى شخص ديوانه من 105 چو در خانه رفتم پريشان شدم * وز آن كار با خود پشيمان شدم به دل گفتم آوخ فتادم به دام * براى چه پختم هوسهاى خام به برده « 2 » خريدن چه كردم هوس * نكردست سودى در اين كار كس چو رفتم در آن جاى و بشتافتم * سرايى چو خلد برين يافتم به زر طلى كرده ديوار و در * نكردى در او مرغ پران گذر 110 يكى تخت بنهاده در پيشگاه * نشسته در آنجا نگارى چو ماه مرا پيرزن گفت بر تخت رو * برون كن ز پا موزه چون بخت رو برون كردم از پاى موزه به راز * همان چادر از تارك سرفراز ز تنگ شكر ماه بگشاد بند * روان كرد از پسته بر لعل قند « 3 » به من گفت گشتى خريدار ماه * همى كن به من در نكوتر نگاه 115 مرا پيرزن گفت چون يافتى * به جستن اگر چند بشتافتى بر آن تخت رفتم به نزد « 4 » صنم * به دل گفتم اين جاى گويى منم نمىبينم اين هوروش را به خواب * [ مه ] است اين سمنبوى يا آفتاب
--> ( 1 ) بر ( 2 ) ببر در ( 3 ) تنگ ( 4 ) بدان