حكيم زجاجى
451
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گل اندر بهار است اين نابكار * ندانم كه شير است اين يا شكار به گيتى از اين نازنين ديدهاى * اگر جمله آفاق گرديدهاى چو ديدم زمانى از آن ماهروى * برفتم بر رنگ بويش ز بوى 120 بيفتادم از پاى مانند مست * زدم از سر بيخودى هر دو دست مرا گفت مهرخ كه بر جاى باش * چه افتى چنين ، خيز بر پاى باش به بويى چنين مست گشتى و پست * چو باده خورى دار خود را به دست بفرمود تا شربت آرند پيش * ببردند حالى ز اندازه بيش ز اول صنم چاشنى گير شد * ز لعلش روان شكر و شير شد 125 به من داد چون چاشنى برگرفت * دهانم از آن تنگ شكر گرفت نبد شربت ، آن سربهسر نوش بود * مرا جمله عالم فراموش بود ببردند شربت بياورد خوان * اگر عاقلى « 1 » صحن خوانش بخوان چو كردم بر آن خوان دلبر « 2 » نگاه * سپهر [ ى ] بد آن بر ز خورشيد و ماه ابالعاى ( ؟ ) زيبا نهاده بر آن * اگر بر شمارم شوى سرگران 130 چو ديدم بر آنجا ز صدگونه آش * شنيدم عيان دل از اباش ( ؟ ) به اول از آن آشها مه چشيد * يكايك به نزديك من مىكشيد از آن پس مرا گفت كاى جان بخور * كه گشتى كنون همدم ماه [ و ] خور چو از خوردنى بازپرداختيم * زمانى به هم بر سرافراختيم كنيزى بياورد طشت و گلاب * به دستم فرو ريخت آن كامياب 135 به من گفت دلبر كز اين جاى خيز * كه بنمايمت اين زمان رستخيز بيا تا در اين باغ [ و ] بستان شويم * به بوى بت نارپستان شويم ز فردوس رفتيم سوى بهشت * مقامى همه باغ و پاكيزه كشت سرايى در آن باغ و بستان فراخ * به گردش بسى سرو با برگ و شاخ چو رفتيم ما هر دو اندر سراى * ز من دور شد دانش و فضل و راى 140 بديدم يكى مجلس آراسته * پر از حرمت و نعمت و خواسته نشستيم و بر كف نهاديم جام * كشيديم شمشير عيش از نيام
--> ( 1 ) عاقعلى ( 2 ) ادبار