حكيم زجاجى

449

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

زنم گفت بارى از آن در نهفت * عجب در جهان داستان [ مىبگفت ] « 1 » نباشد از اين طرفه‌تر داستان * نبودست در دفتر باستان ازاين‌سان حكايت كه بر من گذشت * چنين چرخ بر تارك كس نگشت 70 بگويم شما را و خوش بشنويد * ز خنده بسى سال‌ها نغنويد مرا با زنان گفت سرّى بود * به هرجا كه خورشيد چهرى بود برآيد مرا پيش او جان ز تن * نگويم دروغ اى عزيزان من بدين كار بودم شب و روز من * به دنبال يار دل‌افروز من ز ناگاه روزى پريشان شدم * وز آن كار كردن « 2 » پشيمان شدم 75 زنى گفتم آلايش جان بود * ز ناكار پيوسته رنجان بود به درويشى انجامد آغاز او * چو از پرده بيرون فتد كار او كنندش تمامى همى سنگسار « 3 » * بر او بركند آسمان سنگبار به دل گفتم اى دل شدم خويش‌كام * كنيزك خرم تا نباشد حرام به بازار نخاس رفتم سه روز * براى يكى ماه كشورفروز 80 خريدم يكى برده نيكو نبود * دگرباره بفروختم همچو دود خريدم به يك ماه پنجه كنيز * تلف شد در آن كار بسيار چيز يكى روز رفتم به بازار من * درون پرغم و دل پرآزار من به دكان نخاس ديدم زنى * كه چون او نيابى به هر برزنى مرا گفت كاى خواجهء پاك‌راى * بيا تا نمايم به تو يك سراى 85 در آن‌جا كنيزان چون ماه و خور * ز خوبى به كيوان برآورده سر اگر مطربت بايد در كار كن * بيا روح را با خرد يار كن گرت زر نقد است با خود بيار * كه بىزر نشايد رسيدن به يار بگفتم ورا ، بين كه دارم درم * چو باشد درم خود نباشد دژم مرا گفت برخيز و با من بياى * برفتم به دنبال او خيره‌راى 90 زن ناز « 4 » ، نازان همى رفت پيش * نموده به من مكر و دستان خويش برفتم به دنبال او بىخبر * نه آگاه از مكر آن بىهنر

--> ( 1 ) سست ( 2 ) كران ( 3 ) مالى نيك‌سار ( 4 ) زن زان