حكيم زجاجى
446
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بفرمود تا زر و سيم آورند * پى يار درّ يتيم آورند بر آن مهربان ريخت چندان گهر * كه شد غرق گوهر ز پا تا به سر « 1 » همى خورد تا مست شد شهريار * نگارين برش ، بربط اندر كنار 180 فلك عودسوز و صنم عودساز * ملك بىدل و نازنين دلنواز به پيش لب دجله بود اين سراى * كه شاه اندرو بود بربط سراى به پيش لب دجله بد قصر شاه * چو برج زحل بر سرش جاى ماه دو روز و دو شب باده خوردند شاد * سيم روز از اول بامداد حكايت امين و نگارين بربطنواز * تماشا همى كرد زير از فراز سه مرد جوان ديد خسرو به راز * به يك جايگه هر سه خندان به ناز در آن شهر آن هر سه قاضى بدند * به حكم سران هر سه راضى بدند يكى گفت خندان بدان هر دو يار * خليفه نظارهكنان از كنار 5 بدان هرسهتن ، كاى بزرگان دين * دلم هست پرمهر ، جان پر ز كين مرا دوش افتاد كارى عجب * نباشد چنان اختيارى عجب كنيزى كلانكون و فربه سرين * مرا هست مانند شير عرين دلم نى كه در بند آن ماه بود * ز وصل وىام دست كوتاه بود يكى سال دنبال دلبر بدم * ز مهر صنم دست بر سر بدم 10 بلاى جهان است همپاى من * بود تيره از روى او راى من كنيز مرا داشت از من نگاه * به وصل وىام چست بربست راه نمىماند كاو را ببينم ز دور * دلم بود از مهر او ناصبور مجالم نمىداد [ آن خويشكام ] * كه يكبار بينم جمالش به كام مگر دوش آن ماه مىپخت نان * ز آتش همه خانه بد پردمان 15 زنم رفت در خانه همسايهاى * براى پسر كاورد دايهاى
--> ( 1 ) گوهر از پا بسر