حكيم زجاجى

447

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو از جفت خانه تهى يافتم * چو باد و چنان برق بشتافتم شدم اندر آن مطبخ تار و تنگ * گرفتم سر زلف دلبر به چنگ كشيدم ز بالا به زانوش در * بدان تا خورم زآن لب نوش بر مجالم نبد گردش جا به پاى ( ؟ ) * خماش ( ؟ ) برخواندم اى پاك‌راى دلم اندر آن كار بىشرم بود * عرق كرد رويم ، سرا گرم بود 20 ستردم عرق را به دست از جبين * بماليدم از بيخودى بر زمين زمين سربسر گرد انگشت بود * چه گويم كه كارى قوى زشت بود ستردم دمادم خوى از روى خويش * سيه شد رخم همچو ابروى خويش از آن روسياهى نبودم خبر * بيامد يكى ناگهان پيش در مرا از برون تيز آواز داد * از آن خانه بيرون دويدم چو باد 25 بپوشيدم از بيم زن جامه زود * سيه‌روى رفتم برون همچو دود ز خانه به تعجيل ، بىقال‌وقيل * برفتم به دار القضا با وكيل هر آن‌كس كه مىديد رويم به راه * به خنده همى كرد در من نگاه مرا ديد زآن‌گونه چيزى نگفت * و ليكن به خنده چو گل مىشكفت سيه‌روى رفتم به دار القضا * مرا دست دل بسته برهم قضا 30 نشستم در آن دست مسند سياه * سيه‌تر از آن مسند ، اى دين‌پناه چو انبوه شد خلق در پيش من * اگر بود بيگانه ، گر خويش من بخنديد هركس به من بنگريد * كسى در جهان آن شگفتى نديد يكى را . . . در زمان برگماشت * كه آورد آيينه در پيش داشت چو كردم در آيينه ناگه نگاه * چو ديدم رخ خويشتن را سياه 35 سياهى مرا كرد از خنده سست * بجستم از آن جاى برپاى چست به چشمم جهان جمله تاريك بود * بلى چشمهء آب نزديك بود بشستم بدان‌سان كه بد روى و دست * وز آنجا به خانه شدم همچو مست سيه‌روى و بىدست و بىپا شده * ميان همه خلق رسوا شده . . . پيش من هيچ نيست * مراد دل . . . 40 مرا زاين بتر حالى افتاده است * به بازى فلك داد من داده است مرا هم كنيزى است چون ماه و مهر * سمن‌ساقى و گلرخ و خوب‌چهر