حكيم زجاجى

441

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كزين‌جا برو شاد و خرم به طوس * به وقتى كه خيزد خروش خروس به درگاه شاه سرافراز شو * به دانش رباى از ستاره گرو چو پرسد كه بهر چه‌كار آمدى * پى صلح يا كارزار آمدى بگويش كه ما را فرستاد امين * پى ديدن شاه روى زمين كه دارد دلى تنگ ، جانى به درد * پى رنج تو اى شه شيرمرد 50 فرستم ز تو هر زمانى خبر * كه دارد دل از درد زيروزبر اگر نامه خواهد بگو نامه نيست * كه در دست او زاين غمان ( ؟ ) خامه نيست گرت خون بريزد كه چيزى بگوى * بدان شاه از نامه منماى روى اگر به شود كاين « 1 » همه بازگرد * اگر . . . حالى چو باد و چو گرد تو اين نامه‌ها را برون كن به جاى * يكى سوى مأمون روان كن به راى 55 يكى را به فضل دلاور سپار * يكى را به صالح ، سخن‌گوش دار چو كردند باهم از آن‌گونه مكر * به طوس آمد از شهر بغداد بكر به نزديك هارون شد از گرد راه * ورا ديد بيمار در خوابگاه بپرسيد از آن مرد باآبروى * كه اين‌جا چرا آمدى بازگوى چنين داد بكرمر « 2 » او را جواب * كامين را دل از بهر آن كامياب 60 پراندوه و انديشهء مرد بود * ز غم آفتاب رخش زرد بود فرستاد ما را چو مرغ بپر * كه تا بازدانم ز خسرو خبر كنم آگه او را ز كار تو من * بدان تا شود شاد در انجمن ورا گفت نامه چه دارى بيار * ندانم ، به دو گفت اى شهريار برآشفت هارون ورا بازداشت * چو در دل ز گفتارش آواز داشت 65 به زندان در [ ون ] بكر محبوس بود * به جاى يكى شحنهء طوس بود فرو شد رشيد اندرآن چند روز * سيه گشت خورشيد گيتىفروز همان لحظه شد بكر ناگاه جفت * برون كرد آن نامه را از نهفت به مأمون فرستاد نامه به مرو * روان شد بريدى چو پرّان تذور

--> ( 1 ) كلين ( 2 ) بكر بن مستعمر را فرستاد همراه وى نامه‌ها ، تاريخ طبرى ، ج 12 ، ص 5399 .