حكيم زجاجى
442
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
70 يكى نامه نزديكى سهل « 1 » برد * دوم را به فرزانه صالح سپرد بخواندند ، گشتند از آن نامه شاد * پس آنگه بزرگان بادينوداد گرفتند بيعت ز مردم تمام * براى امين خسرو نيكنام رجا را دوم روز گفتا كه خيز * روان شو سوى شهر بغداد تيز . . . سرافراز انگشترى * بينداز . . . 75 رجا هر دو آورد پيش امين * ببوسيد نزديك سرور زمين نهان داشت آن روز مرگ پدر * ز خانه نيامد جهانبان بدر به آدينه آن سرور شيرمرد * به منبر برآمد يكى خطبه كرد نخست از خداوند جان كرد ياد * خدايى كه ما را دل و ديده داد پس آنگاه نعت رسول خداى * فرو خواند آن مير باعقلوراى 80 پس آنگه ز مرگ پدر گفت باز * به الماس دانش گهر سفت باز به مردم ز عدل و سخا وعده داد * دل نامداران دين كرد شاد چنين گفت با خلق در انجمن * كه هركس كه باشد به فرمان من سرافرازم ، او را ، دهم سرورى * بيامد ز من بر زمين مهترى نمانم كه بر وى وزد باد سرد * نشيند ورا بر دل از درد گرد 85 جهان را كنم خرمآباد من * دل زيردستان كنم شاد من به مردان دين تاج و گوهر « 2 » دهم * به پير [ و ] فروماندگان زر دهم تنآسان كنم مرد دلريش را * كنم شادمان جان درويش را زن بيوه را شوى باشم به مهر * نمانم كه بيند بدى از سپهر پدر باشم آن را كه باشد يتيم * ندارم دريغ از كسى زر و سيم 90 نگه دارم از گرگ نر گوسفند * رسانم تن ظالمان را گزند كسى كاو بتابد ز من روى [ و ] سر * كنم زير پاى غمش پىسپر همان بيخ بدخواه دين بركنم * سر و گردن دشمنان بشكنم گرفت از همه خلق بيعت امين * فرود آمد از منبر آن نازنين سليمان كه عم سرافراز بود * به رويش در كام دل باز بود
--> ( 1 ) سهل بن صاعد گويد ، وقتى نامه مأمون را به فضل بن سهل رسانيد . . . ، تاريخ طبرى ، ج 12 ، ص 5407 . ( 2 ) رافت