حكيم زجاجى

440

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

در آن‌دم كه درّ سخن سفته بود * به فضل ربيع اين‌چنين گفته بود كه گنج و سپاهى كه در طوس هست * كسى را نباشد بر آن هر دو دست به مأمون سپار آن سپاه و درم * مباش اندراين كار كردن دژم از او گنج و لشكر مگير آنچه باز * به گردون گردان ورا برفراز 25 امين را از اين پيش‌تر داده‌ام « 1 » * ز مأمون ورا بيشتر داده‌ام چو پور زبيده حكايت شنيد * كه مأمون ز رى شد به امر رشيد به مرو است با لشكر كامكار * سوى طوس شد شاه . . . به طوس اندرون است بيمار شاه * به‌سوى دلش بود تيمار راه يكى مير از مهتران برگزيد * گران كارها را يقين مىسزيد 30 بد آن كامران شخص ، معتز به نام * يكى مرد بد زيرك و خويش‌كام امين اندرآن‌دم سه نامه نوشت * پديدار كرد اندرآن خوب و زشت « 2 » يكى سوى مأمون به مرگ پدر * در او ياد كرده سخنور دگر « 3 » كز اهل خراسان ز برنا و پير * پى من برآراى و بيعت بگير پس آن‌گاه آن عهد خود تازه كن * وزآن كار گيتى پرآوازه كن 35 . . . نيز بيعت ستان * بگو با همه مهتران داستان در آن بوم‌وبر عدل كن با همه * كه تو سرشبانى و مردم رمه مكن بر كسى جور و زور و ستم * مياور تو در ديدهء ملك نم نصيحت مدار از برادر دريغ * مشو تيز در كارها همچو تيغ به صالح دگر نامه‌اى كرده بود * در آن‌جا غم كار خود خورده بود 40 كه هر مال و لشكر كه نزديك توست * سراسر از آن‌جاى برگير چست به‌زودى بياور به نزد من آر * مبر خود به دير آمدن روزگار به فضل ربيع اين سخن گفت مير * كه برخيز نزد من آ همچو تير بياور همه مال و لشكر برم * به گردون رسان از سعادت سرم يكى قطعه صندوق فرمود كرد * مجوف ورا باب‌ها درنورد 45 در آن باب‌ها نامه‌ها را نهفت * پس آن‌گه . . . سران را بگفت

--> ( 1 ) داده تمام ( 2 ) خش نبشت ( 3 ) پدر