حكيم زجاجى

434

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شنيدم كه بو يوسف نامدار * ز نزديك هارون شه كامكار 330 به يك روز سى بدرهء زر كشيد * ترازوى علمش فزون‌تر كشيد بگويم كه چون برد از شاه زر * ز بار هنر خورد ناگاه ، بر يكى نامور بد براهيم نام * كه فرزند مهدى بدى خويش‌كام برادر بد او را ز مام و ز باب * ورا مه‌رخى ، چون بود آفتاب كنيزى به بالا چو سرو بلند * كمان ابرويى بود گيسوكمند 335 گل‌اندام و مه‌روى و شكرشكن * به بالا چو سرو چمان بر چمن مهى بود ناكاسته ، بهر جوى * ز سر تا به پا موى او مشكبوى غلالى ز گوهر ورا ساخته * وز آن مايه‌اى واپس انداخته مگر چشم هارون رخش ديده بود * به دنبال مه‌روى گرديده بود شد آن دلربا را به جان خواستار * براهيم را گفت زر سىهزار 340 بگير از من اين‌دم در اين انجمن * ببخش آن بت « 1 » نازنين را به من برادر برآشفت و سوگند خورد * رخ بهر مه ( ؟ ) مثل ياقوت زرد كه نفروشم او را نبخشم به كس * چگونه زند مرد بىجان نفس فروشم ورا تا برآيد خروش * كه مردى است اين جايگه زن‌فروش پر از خشم شد زآن حكايت رشيد * ز مهر برادر دل اندركشيد 345 بگفتا سرش را ببرم ز دوش * كه در خواب ديدم من اين كار دوش برادر چو بشنيد شد در نهفت * برآشفت با خود ز چيزىكه گفت پشيمان شد از گفتهء خويشتن * به دل گفت جانم برآمد ز تن فرستاد نزديك هارون پيام * كه گشتم پشيمان ز گفتار خام كنون سخت سوگند را . . . جوى * كز آن‌جا شود آب كامت به [ جوى ] 350 بپرسيد هارون ز قاضى به راز * به دو گفت كاى مرد گردن‌فراز چه فرمايى اين سخت سوگند را * به دانش گشاده كن اين بند را به دو گفت قاضى كه اى « 2 » شهريار * ببخشد تو را نيمه‌اى نامدار يكى نيمه بفروشد آن ماه را * ز پنجاه قسمى بود شاه را

--> ( 1 ) بتى ( 2 ) كاى