حكيم زجاجى

435

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز سوگند او را نباشد زيان * چنين است در دفر . . . برآيد بدين يك سخن كام تو * چو آيد بدين‌جا دلارام تو 355 بر آن نيم « 1 » فرمان فرزانه كرد * ببخشيد ، بفروخت جان را به درد هم اندر زمان نامبر دررسيد * همه آنچه بد نامه‌اى بركشيد چو بردند زر پيش آن نامدار * به قاضى ببخشيد پاكيزه‌كار چو آمد بر شاه فرخنده‌ماه * فرستاد حالى بر ماه ، شاه زر و سيم و تن جامهء بىشمار * سراسر نهادند ، بردند بار 360 چو آمد بر دلبر از راه مرد * ز استبريش ( ؟ ) نيز انديشه كرد نيارست نزديك آن ماه شد * ورا زآن صنم دست كوتاه شد ز قاضى دگربار پرسيد باز * كه جز تو كه باشد مرا چاره‌ساز بگو تا بر نازنين چون روم * مگر از ره شرع بيرون روم به دو گفت قاضى كه اى كامكار * كنم كار تو اين زمان چون نگار 365 بخوان خادمى را بر خويش باز * ببر مهر او با زن سرفراز بيامد روان خادمى همچو دود * ورا با صنم عقد بستند زود چو قاضى همان‌جاى خطبه بخواند * مقام . . . به جايى نماند چو آن‌جا . . . بود راه دخول * زن از بهر عده نگردد ملول نبايد ورا عده هم داشتن * به عده « 2 » توان سر برافراشتن 370 [ ببخشيد او را ] درم سىهزار * پذيرفت از خادم نامدار چو با خادم آن‌گاه پيوسته شد * نكاحى چنان [ در ميان ] بسته شد به خادم بفرمود قاضى كه خيز * به آنى كنيزك بده بىستيز سياه بنفرين از آن سر كشيد * نترسيد از كين و خشم رشيد چنين گفت قاضى به هارون كه من * كنم فارغت در همين انجمن 375 بدان تا شود خادم . . . بخش * سيه را بدين سرو آزاد بخش چنان كرد هارون كه فرزانه گفت * شد آن عهد و پيوند اندر نهفت بيفتاد زاين فعل حالى نفاق * عجايب فتاد اين‌چنين اتفاق

--> ( 1 ) برانيم ( 2 ) بداشتن