حكيم زجاجى

433

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خرد نور و نابخردى خيرگى است « 1 » * در اين روشنايى ، در آن تيرگى است خنك او كه با روشنايى بود * ورا با خرد آشنايى بود 305 هنرجوى وز بىهنر دور باش * اگر نى مه و سال رنجور باش نميرد روان چون خرد يار اوست * . . . درون روز و شب كار اوست چو دانش نباشد بميرد روان * بماند به دوزخ درون ناتوان يقين جهان خرد دوزخى . . . * خرد نيست اى عاقل ، الا بهشت به هر منزلى « 2 » كان سخن‌دان رسيد * نشان داد آنجا به فرخ رشيد 310 بيان كردى آن منزل و راه را * بدادى خبر زآن همه شاه را ز گوهر چو درياى مواج بود * وز او بر سر گردنان تاج بود نگفتى بر شاه الا كه راست * سوى مخزن راستى ره كه راست در ايام پيشين ملوك زمين * نبودند خالى ز مردان دين زدندى نفس با خردمند مرد * وز ايشان بُدى شاه را ياد كرد 315 به دانش دل و جان قوى داشتند « 3 » * وز آن خاطر معنوى داشتند « 4 » از آن ، كار ايشان به گردون كشيد * بدان‌سان كه فرزانه هارون رشيد در اين دور ديدم ز راه نظر * ز داننده كس نيست محروم‌تر به كار اندر امروز خنياگر است * كه گردون گردان برش چاكر است جهان ( ؟ ) سخن محرم پادشاست * زبون عالم و سرنگون پارساست 320 به‌جز بىهنر نيست در كار ، كس * نهان است طاو [ و ] س و پيدا مگس در اين دور ديدم بگويم دلير * به بالاست خرمهره ، گوهر به زير فرو شد سر اهل دانش به ننگ * به يك نرخ گيرند شهد و شرنگ ز پيش شه شهر سيم سره * كشد روز و شب مطرب و مخدره در آن پيش برعكس اين بود كار * نمىكرد جز باز و شاهين شكار 325 كلاغ سياه اين زمان شد عقاب * همان ذره آمد بر از آفتاب چو از شغل معزول شد مشترى * به بهرام دادند انگشترى مرا زاين همه گفت‌وگو سود نيست * از اين گفتنم روى بهبود نيست

--> ( 1 ) با بخردى خيره كيست ( 2 ) منزل ( 3 ) داشتن ( 4 ) داشتن