حكيم زجاجى
425
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
تو زآنجا به گرگان شو و برفراز * شده بود آن مهتر سرفراز 100 روان گشت شروين قارن « 1 » برش * به خدمت دراستاد پيش درش على پور عيساى ماهان اسير * همىبود نزديك آن تيزوير فرستاد او را ز گرگان به رى * به نزديك هارون فرخندهپى همه مال او بر شتر بار كرد * از آن بيشتر درّ و دينار كرد شنيدم كه پانصد شتر بار بود * همه جامه و درّ و دينار بود 105 فرستاد او را به بغداد باز * به نزد امين خسرو سرفراز به زندان فرستاد او را امير * علىپور ماهان شد آنجا اسير چو لشكر ز رى سوى گرگان كشيد * در آن ره فزون گشت رنج رشيد ببردند او را ز گرگان به طوس * همىرفت بر چرخ آواز كوس به طوس اندرون رفت بيمار شاه * همىبود رنجور يك چندگاه 110 طبيبان به يك جا نمىساختند * شب و روز نرد جدل باختند همىگفت ترسا كه دارو دهيم * ملك را در اين رنج نيرو دهيم ورا منكه مىگفت كاين راى نيست * دل شاه فرزانه برجاى نيست چو دارو دهى دردش افزون شود * مبادا كه كار دگرگون شود به شه گفت ترسا كه دارو بخور * كه دارو كند درد را پىسپر 115 به فرمان او شاه دارو بخورد * هم اندر زمانش بيفزود درد غلط كرد جبريل ، شه را بكشت * ندارد كه افيون به دو در سرشت بدانست هارون خطاى پزشك * بباريد از ديده خونين سرشك همىخواست كاو را كند پايمال * پى آزمون آن شه بىهمال چو نوميد شد از تن و جان خويش * طبيب نكوهيده را خواند پيش 120 بپرسيد احوال از آن نامور * بترسيد از آن خسرو تاجور سخن هيچ با شه نيارست گفت * ز بيم سر خويش برمىشكفت چو آمد پزشك از بر شه برون * بباريد از ديده درياى خون همىدان كه در خانهاش بود مير * بخواندش بر خويش دانشپذير
--> ( 1 ) شروين ابو قارن