حكيم زجاجى

426

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

125 به طوسى چنين گفت قاروره گير * ببر اسب من پيش آن كندوير نگويش چو پرسيد اين اسب كيست * بدان تا بدانم كه آن مرد چيست به نزد طبيب آمد آن ژنده‌پيل * به نام دگر كس نمودش دليل به دانا چو قاروره بنمود دست * ورا گفت كاين اسب آن مرد هست به دو گفت كاسب حريم ( ؟ ) من است * كه رنجش پى زر و سيم من است 130 بدان كس مرا نيك پيوستگى است * پى رنج او در دلم خستگى است ز دردش به نزديك من ياد كن * به دانش درون دل آباد كن طبيب اين‌چنين داد حالى جواب * همه رنج بيمار ديدم در آب نماندست عمرش مگر يك دو روز * تو رو خويشتن را برايش مسوز ز غم مرد طوسى چو گل برشكفت * بشد اين سخن پيش هارون بگفت 135 بفرمود هارون به فضل وزير * كز اين‌جا برو دست ترسا بگير سرش را به خنجر ز تن دور كن * وزاو كركسان را يكى سور كن خبردار شد جبرئيل طبيب * غم آمد مرا ، گفت از اين‌جا نصيب بيامد بر فضل حالى پزشك * روان كرد از ديده خونين سرشك ورا گفت كاى شمع گيتىفروز * امان ده من خسته‌دل را سه روز 140 سه روز دگر شاه فرخنده‌راى * اگر باشد اندر سپنجىسراى همان‌دم بر اين خاك خونم بريز * مرا نيست زاين‌جاى راه گريز وگر مرد از كشتن من چه سود * يقين دان كه اين بودنى كار بود زمان داد آن خسته‌دل را وزير * بخنديد منكه ز كار خطير برون رفت و خنديد و با خلق گفت * كه فردا بود شاه با خاك جفت 145 بشد هرثمه با سپاه گران * ز جيحون گذر كرد آن كامران بيامد به شهر بخارا بشير * برآويخت با هرثمه شيرگير چو از گرد روى هوا تار شد * بشير دلاور گرفتار شد ورا هرثمه در زمان بند كرد * فرستاد از آن جاش چون باد و گرد به نزديك هارون شه سرفراز * بريدند تا مرو راه دراز 150 ز مروش فرستاد مأمون به طوس * برآمد به طوس اندر ، آن [ پاى ] بوس رشيد جهاندار رنجور بود * ز راحت دل نازنين دور بود