حكيم زجاجى
420
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
يكى شب چنان ديد هارون به خواب * كه پنهان شدى بر فلك آفتاب برفتى برش خادمى پير روى * كفى خاك دادى بدان نامجوى نمودى ورا خاك خادم ز دور * به دو گفتى اى شاه كم كن غرور 265 ز خون ريختن دست كوتاه كن * به كوى خرد بر درى راه كن تو از آل برمك نماندى اثر * بريدى به بيداد از آن قوم سر از آن خون پديد آمد اين تيرهخاك * در اين خاك باشى چو كوكب هلاك در اين خاك بين قربه ( ؟ ) پاك توست * به خون درمشو غرقه كاين خاك توست فزونتر از اين خون ناحق مريز * كه نتوانى از مرگ شد در گريز 270 چو بيدار شد پور با درد و تاب * كسى را نيارست بنمود خواب به كس راز آن خواب دوشين نگفت * چو غنچه ز تنگى دلش مىشكفت گره در برو داشت چين در جبين * طبيبى برش « 1 » فاضل و پيشبين نبودى جدا زو به صبح و به شام * به رويش نگه كرد ناگه همام نبد چهرهء نامبرده به رنگ * چو بگرفت نبض دلاور به چنگ 275 به جستن رگ نازنين تيز بود * شهنشاه را خون گرانخيز بود به هارون چنين گفت كاى شهريار * نبينم رخ سبز تو برقرار نگويى مرا كاين كدورت ز چيست * گرفته دل نازنين بهر كيست چنين داد هارون به دانا جواب * كه اين رنج را در پس آورد خواب در اين هفته خوابى عجب ديدهام * به غايت از آن خواب ترسيدهام 280 به من مرگ زاين خواب نزديك شد * جهانم بر چشم تاريك شد نمودند در خواب خاكى به من * بخواهم برون رفت از اين انجمن طبيب اينچنين كرد تعبير خواب * كه خاك اى سرافراز جام است و آب اگرچه ز خاك است تأثير [ ز ] شت * همان بستر از خاك و بالين ز خشت « 2 » و ليكن تو را عمر باشد دراز * مينديش از اين خواب و سر برفراز 285 ز گفتار او شاد شد شيرمرد * ز بغداد شه رخ سوى شهر كرد
--> ( 1 ) باش ( 2 ) وحت