حكيم زجاجى

416

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بدانند كاين دهر دون هيچ نيست * اگر كم بود گر فزون هيچ نيست چو هادى ز گيتى برون خواست رفت * به تيرى كه از شست او راست رفت 160 چو نوميد شد زاين سراى فريب * بدانست كامد به تنگى نشيب بفرمود تا رفت هارون برش * چو آمد ببوسيد دست و سرش به هارون چنين گفت هادى كه من * بخواهم برون شد از اين انجمن به زارى برون مىروم زاين جهان * به گل در شود آرزوها نهان نخوردم بر از بار اقبال من * برفتم ز گيتى به يك سال من 165 سپردم جهان را و جان را به تو * همين آب روشن روان را به تو بريدم دل از ملك و اسباب و مال * شدم از جفاى فلك پايمال مرا آرزو هست در دل نهفت * اگر بشنوى خواهمت بازگفت به شرطى كه آن‌جاى فرمان كنى * بر مهتران عهد و پيمان كنى كه آن گفتهء من به جاى آورى * خرد « 1 » را بر آن رهنماى آورى 170 نگردى از آن قول و گفتار خويش * بمانى چنان راست بر كار خويش به دو گفت هارون كه فرمان كنم * [ به ] پيش تو من عهد و پيمان كنم كه تا زنده باشم نگردم از اين * نهم بر سمند مراد تو زين اگر گوييم تن بر آتش بسوز * [ بسوز ] م ز مهر تو اى دل‌فروز چو گويى كه افكن تنت را به آب * دراندازم آن بهر تو كامياب 175 ندارم ز تو جان دريغ اى جوان * در آتش روم يا در آب روان به دو گفت هادى كه اى بىهمال * مرا دلربايى است صاحب جمال يقين دان كه او قُوت جان من است * دواى دل ناتوان من است تنم مىرود جان به نزديك اوست * ندارم جز او در جهان نيك دوست نه شاهى است در دل نه ملك و نه چيز * نماندست در جان جز اين يك كنيز 180 دلم بستهء مهر آن دلبر است * به عقبى مرا عشق او رهبر است به چيزى دگر نيست بسته دلم * بلى از پى يار ، خسته‌دلم بريدم اميد از همه‌چيز من * دلم هست با او ز هر انجمن

--> ( 1 ) جود