حكيم زجاجى

415

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى گفت ، كاو ظلم و بيداد كرد * از آن نامداران برآورد گرد چنين دامنش دود « 1 » ايشان گرفت * ورا كارهاى پريشان گرفت دگر گفت كار بهنجار نيست * بتر زاين پراكنده گفتار نيست نبايستش آن كار با حرب كرد * وز آن بر دل افزود بيهوده درد چو كرد اين زمان ، بازگفتن خطاست * كه بد كرده و اين نشان بلاست 140 پشيمانى از بس خورد هوشمند * سخن گويد ، آن‌گه به بانگ بلند تن خود بر خلق « 2 » رسوا كند * نهان دلش آشكارا كند پى آل برمك سخن گستران * مراثى بگفتند بس بىكران عجب اين‌كه از وى نبد مانده كس * كه بودى سخن‌گوى را زآن هوس كه گفتى سخن از پى خواسته * به تشريف گشتى برآراسته 145 بگفتند و كس را توقع نبود * به سيم و زر و گوهر نابسود كرم‌هاى ايشان به جا مانده بود * از ايشان يكى شخص نامانده بود بگفتند ترسان ز بيم امير * پرانديشه از سهم شمشير و تير چو ببريد زآن مهتران زيب و فر * بُد اين اولين روز ماه صفر به صد بر فزون بود هشتاد و هشت * كه كار زمانه دگرگونه گشت 150 دريغا چنان مردمان شگرف * كه بگداخت ايامشان همچو برف از آن دودمان نامدارى نماند * به باغ كرم در بهارى نماند بناليد بر مرگ ايشان ملك * ببريد بيخ كريمان فلك فلك با كريمان به دل دشمن است * كه گردون بخيل و بد و رهزن است « 3 » فلك را به محنت نگون باد سر * كه آن قوم را كرد زيروزبر 155 حكايت مرا داستانى دگر داد دست * بگويم پى مردم دين‌پرست « 4 » بدان تا بگيرند عبرت سران * شوند از ميان جهان بر كران

--> ( 1 ) دور ( 2 ) خلق را ( 3 ) بدورنست ( 4 ) بدست