حكيم زجاجى
413
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
اگر زندگانى بود ديرباز * مرا ، اين نگيرند هيچ از تو باز كنون چندسال است كاسودهام * در اين بوموبر كامران بودهام ز ناگاه اين محنت آمد پديد * كزاينسان نه كس ديد و نى كس شنيد چنان دودمانى برانداختند * / پس آنگه سوى خوان من تاختند / « 1 » 90 / به غارت ببردند چيزىكه بود / * سيه باد روى سپهر كبود كنون بر سر خاك را هم به درد * نه جاى و نه پوشش ، نه خواب و نه خورد ملولم ، بنالم ، بباشم به رنج * كه بيرون روم زاين سراى سپنج پس از نامداران والاتبار * نيايد مرا زندگانى به كار چو چيز [ ى ] كه بودم برون شد ز دست * مرا مرگ از زندگانى به است 95 حلال است خونم بر اين خاك ريز * برآور براى خدا تيغ تيز چو بشنيد هارون بباريد خون * بدان خاك از بهر آن ذوفنون بفرمود آن چيز او بازداد * يكى بنده را نيز آواز داد كه آورد دادش درم ده هزار * از آن بس كه ناليد چون پير زار « 2 » درم برگرفت و همىگفت پير * كه هست اين هم از همت آن خطير 100 كه با من كرم كرد از راه داد * روانش به خلد برين شاد باد حكايت از اين شيوه بسيار هست * از آن نامداران يزدانپرست اگر گويم اين جمله اينجاى باز * ملال آورد قصه چون شد دراز نه نيكو بد اين كار كان شاه كرد * ازآنپس پشيمان شد و آه كرد بشوريد ملكش جهان شد خراب * فرو رفت كشتى كامش به آب 105 برآورد هرجا يكى مير دست * درآمد به كارش ز هر در شكست وزيرى چنين بىقرين را بكشت * از اين شد چنان روزگارش درشت ازآنپس يكى روز خرم نديد * شد آسايش از چشم شه ناپديد ستون است ملك جهان را ، وزير * نبايد شكستن ورا خيره خير كه چون بشكنى خانه گردد خراب * نباشى از او خرم و كامياب 110 چو شد چنگ اقبال هارون ز ساز * بر او شد زبان ملامت دراز
--> ( 1 ) در متن اصلى اين مصراع و مصراع اول بيت بعد جابهجا شده است . ( 2 ) زال