حكيم زجاجى
412
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
غلامى بيامد مرا خواند ، گفت * كه با من بيا ساعتى در نهفت از آنجا مرا سوى حمام برد * به نيكى دلاور ز من نام برد مرا خدمتى كرد زيباغلام * سرم را بشست و تنم ، شادكام 65 چو فارغ شد از دست و پا و سرم * بياورد يك دست جامه برم برفتم به شهر اندرون خسته من * ز ناگه بديدم يكى انجمن بزرگان بادانش و جاه و آب * روان گشته خرمدل « 1 » و كامياب برفتيم دنبال ايشان چو باد * نكردم ز نيك و بد خويش [ ياد ] معطر سراسر به مشك و گلاب * بپوشيدم اى مهتر كامياب 70 ز گرمابه « 2 » هر دو برون آمديم * به رفعت ز گردون فزون آمديم مرا برد نزد سراى بلند * بيامد يكى خادم هوشمند مرا دست « 3 » بگرفت با عقل و راى * ببرد آن « 4 » سرافراز دين در سراى چو رفتم در آن خوان « 5 » آراسته * پر از حرمت و نعمت و خواسته بديدم عيالان خود را تمام * در آن جايگه خرم و شادكام 75 به ديباى زربفت پوشيده سر * به شكلى كه نبود از آن خوبتر غلامان ستاده يمين و يسار * گرفتند من بنده را در كنار بيامد غلامى خرامان برم * ببوسيد از پاى و دست و سرم پس آنگه به دستم يكى رقعه داد * چو برخواندم اى شاه بادينوداد چنان بود در نامهء دلپسند * كه اى خواجهء عاقل ارجمند 80 تو را ما يقين دان كه نشناختيم * به ديدار تو سر برافراختيم [ چو با ما ] بگفتى تو احوال خويش * درون دل ما ز غم گشت ريش يقين دان كه يحياى برمك منم * چو خورشيد بر آسمان روشنم چو تو پيش ما زآن مقام آمدى * در اين بوموبر شادكام آمدى ازآنپس كه اين خانه كرديم راست * دهى سبز و باغى و خوانى توراست 85 در اين جاى بنشين و مى خور به كام * بيارند پيشت دمادم طعام تو را هركسى جامه آرند و زر * به شب شمعت آرند و بر سر شكر
--> ( 1 ) زر ( 2 ) ده ( 3 ) مراديست ( 4 ) اى ( 5 ) خان