حكيم زجاجى

41

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

. . . * ز مخنف « 1 » كه مردى است كشورگشاى وز او بازگويد به هرجا زهير * كه بود آن جوانمرد را رأى پير كه آن روز كردند حربى قوى * عجايب بمانى اگر بشنوى 180 . . . * ازاين‌رو چهل جايگه جنگ بود برآمد در آن روز ابرى سياه * بباريد باران بر آوردگاه به آب و به خون در همه خلق غرق * خروشنده رعد و درخشنده برق . . . * بيفسرد در دست‌ها تيغ و تير كز آن لخچه « 2 » باريد از آسمان * برآمد ز خلق الامان الامان 185 روان شد سوى لشكر شام سيل * كه بد . . . ميل . . . * به يك جا برآويخته خيل خيل از آن صعب‌تر كس نبيند مصاف * دليران و نام‌آوران در طواف بباريد از ابر چندان تگرگ * كه گشتند نزديك مردان به مرگ . . . آب * سوى دجله پرمحنت و درد و تاب 190 به شهر اندرون رفت پور زياد * بيفسرد يكسر ز سرما و باد براهيم با لشكر كينه‌خواه * برفتند در خيمه و بارگاه . . . يزيد * مفوض به من بود كار يزيد بمرد او و من پيش مروان شدم * ز بهرام نزديك كيوان شدم پس از وى چو عبد الملك شد امام * بَرِ او ملازم بدم صبح و شام 195 . . . براهيم شد * بَرِ مير بىترس و بىبيم شد براهيم را گفت كاى سرفراز * بگشتم من از مذهب خويش باز از آن آمدم شاد نزديك تو * چو دانستم آن راى باريك تو . . . بر جا درنگ * فرستاد من بنده را سوى جنگ نخواهم سخن را نهفتن ز تو * ربايم كنون دل به گفتن ز تو 200 من امشب چنان ديدم اى جان به خواب * كه شخصى چو بر آسمان آفتاب . . . ز او بر آسمان * كه اى واى بر خلق آخر زمان

--> ( 1 ) عبد اللّه بن مخنف را در نهان به كوفه فرستاد ، همان ، ص 55 . ( 2 ) نخحه