حكيم زجاجى
405
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه گاهى بلندت كند گاه پست * گهى هوشيارى از او گاه مست به بد سرورا زندگانى مكن * ستم بر كسى تا توانى مكن كه هم بازبينى سرانجام كار * مباش ايمن از گردش روزگار مدان اين سخنهاى خوش سرسرى * درستى كه مىخوانيش . . . بر آن زر يقين سكه جعفر نهاد * ز نام نكو نقش بر زر نهاد 510 درستى از آن ديده بودم نخست * كشيدم فزون آمد از ده درست از اين زر كه گفتم در آن روزگار * به يك روز بخشيد پانصد هزار گر از آل برمك سخن بشنوى * به كام دل خود شبى نغنوى بنالى شب و روز چون زير زار * ببارى ز غم خون دل بر كنار چو يادآورى زاين همه گفتوگوى * بنالى چو ناى و بمويى چو جوى « 1 » 515 فلك با كريمان به كيد است و كين * گشايد بر آن نازنينان كمين كس از پيش ايشان تهى برنگشت * برآمد ز تن جان بدين سرگذشت شنيدم كه يحياى بادينوداد * به زندان درون جان شيرين [ بداد ] به بالين او كاغذى يافتند * بر شاه بردند و بشتافتند چو كاغذ به هارون سپردند راست * گمان برد كان نسخهء گنجهاست 520 نبشته چنان ديد آن تيزوير * در آندم كه آن رقعه برخواند مير كه من خصم شاهم شدم پيشتر * بيايى تو لاشك يقين بر اثر چو آيى به درگاه داور شويم * اگر امر باشد ، سخنور شويم در آندم كه يزدان كند بازخواست * شود كارها اندرآن روز راست بپرسد ز تو آنچه كردى به من * بيابى سزا اندرآن انجمن 525 چو سر بركند مردم از تيرهخاك * بود حاكم آن روز يزدان پاك شود كارها يكسر آنجا سره * بتوزد ز گرگ ژيان كين بره همان داد كبك درى بر فراز * ز شاهين بخواهند آن روز باز تو اى شاه آن روز باشى اسير * زند بر دلت چرخ گردنده تير ز بيداد تو بازپرسد خداى * كه كردى تو با ما در اين تيرهجاى 530
--> ( 1 ) حولى