حكيم زجاجى

406

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر آن رقعه بگريست هارون به درد * بباريد از ديده خوناب زرد چو شد اختر جعفر اندر نهفت * جهاندار هارون به مسرور گفت كه در چاره [ اش ] كار عباسه ساز * به رقه شو امشب چو پرنده باز بشد پيش عباسه بدپيشه مرد * ز خادم زن پاك انديشه كرد 535 بلرزيد سرو روان همچو بيد * شد از جان شيرين خود نااميد به زن گفت مسرور انده مدار * برآوردم از جان جعفر دمار بلى بر توام رحمت آمد پديد * نخواهم به زارى سرت را بريد تو را من بدين‌جاى پنهان كنم * ز قتل تو شه را پشيمان كنم امين را بر شه شفيع آورم * شفيعت « 1 » براى رفيع آورم 540 بخواهند جان تو از شهريار * در اين تنگ صندوق رو « 2 » از كنار چو بشنيد عباسه دل‌شاد گشت * ز انديشهء كشتن آزاد گشت گمان برد كاو راست گويد همى * فسون و فسانه نجويد همى ز بيم اندرآن تنگ صندوق رفت * وز آن خلق ناله به عيوق رفت دو فرزند او را در آن‌جا نشاند * بر آن طفلكان « 3 » آسمان خون فشاند 545 بدانديش قفلى برآن درنهاد * به دوش يكى ناسزا برنهاد به صحرا برون رفت و چاهى بكند * بدان چاه صندوق را برفكند نترسيد از داور بىنياز * بينباشت از خاك چاه دراز جفاپيشه درحال هموار كرد * فرو ماند گردون از آن كاركرد دل من ز دنياى دون سير شد * كه در خوردن خون ما سير شد 550 بدين‌سان خورد آدمى را به درد * به دردم از اين گنبد تيزگرد جفاهاى اين سفله بسيار گشت * ز غم روز بر چشم‌ها تار گشت نخواهد شدن اين شب تيره روز * ز دانش چراغى دلا برفروز بدان روشنايى ببين راه را * دگر هيچ خدمت مكن شاه را به گرد در پادشاهان مگرد * كه از تو برآرند يك روز گرد 555 به آتش هر آن كاو كه نزديك شد * ز دودش يقين ديده تاريك شد

--> ( 1 ) شنت ( 2 ) سر ( 3 ) طفل كان