حكيم زجاجى
404
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
گرفتند آن مهتران را و بست * به زندان كشيدند و كردند پست به يحيى و با فضل گفتند زر * بياريد با عقدهاى گهر چنين داد فضل ابن يحيى جواب * كه نتوان سخن گفت الا صواب چو ما را زر و جامه ، نام نكوست * كه ما آن ز دشمن خريديم ، دوست 485 اگر چند جان و جگر سوختيم « 1 » * به گيتى نكونامى اندوختيم از اين نام برهم « 2 » نهاديم گنج * پى اينچنين روز برديم رنج ز ما اين نشايد گرفتن به زور * شما دور گرديد از شر و شور كه ما را به گيتى جز اين نام نيست * وز اين نام افزون سرانجام نيست در آن سال يحيى به حج رفته بود * در آن دم كه او حلقه بگرفته بود 490 همى گفت كاى كردگار بلند * به من بر در آرزوها مبند ميفكن به عقبى گناه مرا * منور كن اين تيره ماه مرا هر آنبار كان روز بايد كشيد * همان جايگه بر من آور پديد بگفت اين و باريد [ از ] ديده آب * همان لحظه شد دعوتش مستجاب حكايت ز فضل دلاور كنند * كسانى كه شمع هنر بركنند 495 در آندم كه در حبس بد نامور * سراسيمه بودى ز بهر پدر كه در عقد مىبود سرماى سخت * از آن مهتران بود برگشته بخت نيارست كس نزدشان شد به راز * برآمد بر اين روزگار دراز نبد كس كه كردى دمى آب گرم * نگفتى به كس حال يحيى ز شرم سرافراز فضل آن پسنديدهمرد * گرفتى به زيربغل آب سرد 500 همى كرد زير اندرون گرم آب * شب تيره خالى دو چشم پرآب ببردى بر باب وقت سحر * چنين بايد اى نور ديده پسر بدان آب ، يحيى وضو ساختى * دعا كردى و سر برافراختى كنون گر پسر را بگويى كه خيز * بياور برم كوزهء آب تيز بگويد كه رو خويشتن پيش آب * از اينسان دهد باب خود را جواب 505 ببين كار اين دشمن دوستروى * مباش ايمن از فعل اين چارهجوى
--> ( 1 ) سوختم ( 2 ) بدهم