حكيم زجاجى
400
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ملازم شد او را به صبح و به شام * نباشد به گيتى از آن ننگ و نام به جعفر چنين گفت آن شهريار * كه مأمون تو را مىكند اختيار از آن مهربان هيچ خالى مباش * نثار سعادت بر او بر تو پاش به يحيى چنين گفت شاه زمين * كه اكنون تويى مملكت را امين 390 همه كارها را به ترتيب ساز * به گردون گردان علم برفراز سه روز آنچنان جمله را مىنواخت * به تشريف بر چرخشان مىفراخت دل جمله ايمن شد از كار مير * نداند كس « 1 » از كيد كيوان و تير فرستاد هريك به مأواى خويش * تنآسان نشستند بر جاى خويش شب آمد فرستاد هارون پيام * بر جعفر آن مهتر نيكنام 395 طرب ساز وز عيش خالى مگرد * كه ما نيز هم باده خواهيم خورد چو بشنيد جعفر ز پيغام شاه * پرانديشه شد جان آن نيكخواه نيارست گرديد گرد شراب * دگربار آمد يكى كامياب ز نزديك هارون كه مى بازخور * بياورد شمع و شراب و شكر در آن دم كه ترسان بد از شهريار * نگرديد گرد مى خوشگوار 400 مغنى بد او را يكى پيرمرد * به رامشگرى جوهرى بود فرد شنيدم كه بد نام او پرنگار * چنين گفت با جعفر كامكار [ بيا باده ] خور غم چرا مىخورى * تو بر تارك مهتران افسرى چو آورد « 2 » بستد ز ساقى شراب * بخورد و بزد مرد مطرب رباب بياورد « 3 » ساقى ز درگاه شاه * بياورد نقل فراوان به راه 405 [ دگر ] گفت آمد غلامى دگر * بياورد چندان ز شمع و شكر كه شد بزم جعفر پر از نقل و شمع * حريفان شده اندر آن جاى جمع چنين گفت جعفر به ياران خويش * بدان ميزبان نامداران خويش چو شاهم كند لطفها بىقياس * مرا در دل آيد ز لطفش هراس در اين لطف قهر است و در [ مهر ] كين « 4 » * نهان زهر كردست در انگبين 410 بدان نامور مطرب پير گفت * كه دل را مكن با غم و غصه جفت
--> ( 1 ) كسى ( 2 ) بيارند ( 3 ) بيامد ( 4 ) مهد كين