حكيم زجاجى
395
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ندانست سامان آن كار مرد * زمان تا زمان ناله و آه كرد به رويش در كام بگشود عشق * زبون گشت عقل و بيفزود عشق قضا و قدر هر دو را رام كرد * جوانمرد قصد دلارام كرد رسيدند هر دو جوانان بههم * بدادند از آن جايگه جان بههم به جان آن دو عاشق خريدند كام * دل هر دو خالى ز ننگ و ز نام 265 چو آمد به نزديك زن نامور * صدف شد به درّ درى بارور جدا شد به نه ماه از آن زن ، دو ماه * دو فرزند زيبا سزاوار گاه دو دايه بفرمود عباسه زود * بر خويشتن برد بر سان دود دو دلبند خود را بديشان سپرد * سوى مكه رفتند و فرزند برد فرستاد بىمر « 1 » بسى خواسته * غلامان و اسبان آراسته 270 ببردند دنبال بسيار چيز * ندانست آن را بجز « 2 » يك كنيز چنين كارها را در سرايى چنان * شود زود پيدا ، نماند نهان پراكنده شد اين سخن در سراى * يكى خيرهروى و يكى تيرهراى همى اين بدان آن بدين « 3 » گفت باز * برون شد به يكباره از پرده ساز يكى سال اين داستان بد نهفت * به هارون كسى مى نيارست گفت 275 كنيزى بد اندر ميان رازدار * يكى روز عباسه شد بىقرار بزد آن كنيز جوان را ببست * سر و دست و پايش بههم برشكست در آن خشم بانو قسم ياد كرد * پى قتل آن خسته سوگند خورد كه خونش بريزم به شمشير تيز * نمايم بدان بدنشان رستخيز كنيزك بترسيد و شد پيش مير * سخن ياد كرد از قليل و كثير 280 بگفت آن سخن پيش هارون به راز * برش بود دختر زمانى دراز ز هر دو سفرها بر او بازگفت * فرستادن مكه اندر نهفت ز خوش بودن هر دو يكجا بههم * بيان كرد نزدش ز هر بيشوكم ورا گفت كاين راز با كس مگوى * نهاندار و بنشين ، مكن جستوجوى ورا بستد از خواهر خويشتن * همىداشتش « 4 » در بر خويشتن 285
--> ( 1 ) بربى ( 2 ) زجر ( 3 ) از بدان ( 4 ) داشتن